درخت سفید پادشاه

در صورت داشتن هرگونه سوالی درباره مطالب وبلاگ درقسمت نظرات سوال خود را مطرح کنید تا در اولین فرصت (72 ساعت) به آن پاسخ داده شود.

در صورت داشتن هرگونه سوالی درباره مطالب وبلاگ درقسمت نظرات سوال خود را مطرح کنید تا در اولین فرصت (72 ساعت) به آن پاسخ داده شود.
براساس قصه های شاهنامه، ضحاک، پسر مرداس پادشاه سرزمین تازیان (اعراب) بود. مرداس پادشاهی خوب و خداترس بود. مرداس آن قدر گله داشت که گفته بود هر کس که بخواهد می تواند از آنها بردارد، شیرشان را بدوشد و از پشم و پوستشان استفاده کند. لازم هم نیست پولی برای آنها بدهد.
اما ضحاک پسر مرداس مرد ناپاکی بود. ایرانیان به ضحاک "بیوراسپ" می گفتند. چون هزاران اسب داشت.
شیطان چگونه ضحاک را فریب داد
یک روز صبح زود شیطان به شکل انسانی که خوبی ضحاک را می خواهد، پیش او رفت. شیطان آن قدر حرف های شیرین گفت و داستان های جالب تعریف کرد تا ضحاک از او خوشش آمد. بعد شیطان به ضحاک گفت که من رازهای زیادی را می دانم که هیچ کس به جز من این رازها را نمی داند. ضحاک به او گفت:"از این رازها به من هم بگو". شیطان گفت:"به تو هم این رازها را می گویم اما نباید آنها را به کس دیگری بگویی. هرچه هم که من می گویم باید انجام دهی". ضحاک این شرط ها را قبول کرد.
بعد شیطان گفت:"چرا باید مرداس شاه باشد؟ تو باید پادشاه باشی". ضحاک اول از این حرف ناراحت شد. ولی شیطان گفت که تو قسم خورده ای که هر چه را که من می گویم انجام دهی. عاقبت ضحاک حرف های شیطان را قبول کرد.
مرداس در خانه اش باغی داشت که هر شب سروتنش را می شست و برای عبادت به آن باغ می رفت. او چراغی هم با خودش نمی برد. یک شب شیطان ضحاک را همراه خودش به آن باغ برد. آنها چاهی بر سر راه مرداس کندند و شیطان روی چاه را با علف پوشاند. آن شب وقتی مرداس به باغ رفت در چاه افتاد و مرد. بعد از مرگ مرداس ضحاک به جایش پادشاه شد.
نقشه شیطان بعد از پادشاهی ضحاک
وقتی ضحاک شاه شد، شیطان برایش نقشه دیگری کشید. این دفعه شیطان جوان زیبا و خوش سخنی را به کاخ ضحاک فرستاد. جوان به ضحاک گفت:"من آشپزم و می توانم غذاهایی بپزم که شاه هیچ وقت از آنها نخورده است". ضحاک هم او را رییس آشپزخانه کرد.
در آن زمان ها مردم جانوران را برای خوردن نمی کشتند. آنها مرغ و تخم مرغ و گوشت نمی خوردند. آنها بیشتر نان می خوردند و نان را با مواد مختلف درست می کردند.
اما فرستاده شیطان که آشپز ضحاک شد، کشتن و خوردن جانوران را به ضحاک یاد داد و از آن به بعد مردم هم گوشت خوردند.
جوانی که شیطان پیش ضحاک فرستاده بود، اول از زرده تخم مرغ برای او خوراک درست کرد. بعد از گوشت پرندگان و چهارپایان برایش غذا درست کرد. ضحاک هم با خوشحالی از این غذاها می خورد و به جوان آفرین می گفت.
بعد جوان نقشه جدیدی کشید. او شروع کرد به درست کردن سفره هایی پر از غذاهای جورواجور و بهترین غذاها را برای ضحاک آماده می کرد. روز چهارم که برای ضحاک سفره رنگینی چیده بود، ضحاک به او گفت:"هر آرزویی که داری بگو من برایت برآورده می کنم". جوان گفت:"من آرزو دارم که تو اجازه بدهی تا شانه هایت را ببوسم و صورت و چشمم را روی شانه های تو بمالم". ضحاک از این حرف مغرور شد و به جوان گفت:"بیا شانه من را ببوس". مأمور شیطان هم شانه او را بوسید و پس از این کار ناپدید شد و رفت.
مدتی بعد دو تا مار سیاه از جایی که مأمور شیطان بوسیده بود بیرون آمد. مارها هر روز بزرگ و بزرگ تر می شدند. ضحاک دستور داد که دو تا مار را از ریشه ببرند. اما دوباره دو مار سیاه از شانه های او روییدند. مردم هم از راز دو ماری که از شانه های ضحاک بیرون می آمدند باخبر شدند.
شیطان در لباس پزشک به دیدن ضحاک می آید
ضحاک پزشکان مشهور را جمع کرد. ولی آنها هر دارویی که درست کردند و به او دادند فایده ای نداشت. این بار هم شیطان در لباس پزشک به دیدن ضحاک آمد. او به ضحاک گفت:"بریدن مارها فایده ای ندارد. تو باید به آنها غذا بدهی تا آرام شوند و تو را اذیت نکنند. غذای این مارها هم مغز سر انسان است. شاید اگر مدتی مغز سر انسان بخورند، خودشان بمیرند. بنابراین دستور بده هر روز دو نفر را بکشند و مغز سرشان را بیرون بیاورند و به مارها بدهند". پس از این ماجرا به دستور ضحاک هر روز دو انسان را می کشتند و او مغزشان را به مارها می داد. مردم هم از ضحاک می ترسیدند. آنها اوایل می دیدند که هر شب دو جوان در شهر ناپدید می شوند. بعد فهمیدند که هر شب دو جوان را به کاخ ضحاک می برند و مغز سرشان را به مارها می دهند. ولی هیچ کس جرأت اعتراض کردن نداشت.
ضحاک به همین صورت هزار سال پادشاهی کرد. در زمان او دانش و هنر از بین رفت. دیوها آزاد شدند و جادوگری زیاد شد. یکی از کارهایی که او انجام داد کشتن جمشید پادشاه ایران بود. ضحاک جمشید را که خودش را خدا نامیده بود کشت و خواهرانش را که اسم یکیشان شهناز و اسم دیگری ارنواز بود به کاخ خودش برد.
معنی خواب بد ضحاک
چهل سال به پایان زندگی ضحاک مانده بود که او خواب بدی دید. او خواب دید که جوانی گرزی به شکل گاو را به سرش کوبید و جوانی دیگر او را با چرم بست و بعد آن دو با جوانی دیگر، هر سه نفرشان با اسب او را به طرف کوه دماوند بردند. بعد از این کابوس، ضحاک همه دانشمندان و ستاره شناسان و عالمان دینی را جمع کرد تا بگویند خوابش چه معنی ای دارد.
هیچ کدام از این افراد جرأت نکردند معنی خواب ضحاک را به خودش بگویند. تا این که در روز چهارم ضحاک عصبانی شد و گفت:"اگر راستش را نگویید دارتان می زنم". یکی از موبدان (عالمان دینی آن روزگار) که شجاع تر از بقیه بود گفت:"همه می میرند. کسی به نام فریدون هم به دنیا می آید که با گرزی فولادی به جنگ تو می آید. گرز را به سرت می کوبد و تو را از کاخ بیرون می آورد. چون تو دایه او را که گاوی مهربان است می کشی. به خاطر همین هم او گرزش را به شکل سر گاو درست می کند. این پسر هنوز به دنیا نیامده". وقتی ضحاک این حرف را می شنود بیهوش می شود و آن عالم دینی که خواب ضحاک را تعبیر کرده بود هم از فرصت استفاده می کند و فرار می کند.
ضحاک به دنبال قاتل خودش می گردد
بعد از مدتی ضحاک نشانی های فریدون را به همه جا فرستاد. در همان زمان فریدون هم به دنیا آمد. مادر فریدون وقتی شنید ضحاک به دنبال پسرش می گردد او را به مردی که مورد اعتمادش بود و در کوه زندگی می کرد سپرد. فریدون با خوردن شیر گاوی به نام پرمایه که در آنجا بود زندگی می کرد. پرمایه سه سال به فریدون شیر داد و از او مواظبت کرد.
در همان زمان جاسوسان ضحاک جای فریدون را پیدا کردند و به ضحاک خبر دادند. ضحاک هم فوری به صحرایی که فریدون در آن بود رفت. اما او را پیدا نکرد. چون فریدون به کوه رفته بود. ضحاک هم پرمایه را کشت و دستور داد که خانه ای که فریدون در آن زندگی می کرد را آتش بزنند. وقتی فریدون 16 ساله شد از کوه پایین آمد، پیش مادرش رفت و داستان زندگیش را از او پرسید.
فریدون وقتی داستان زندگی خودش و بلایی را که ضحاک بر سر پرمایه و پدرش آورده بود شنید تصمیم گرفت به جنگ ضحاک برود. او به یاد پرمایه به آهنگران گفت که برایش گرزی به شکل سر گاومیش درست کنند. برادرانش که از او بزرگ تر بودند هم او را همراهی می کردند.
مردم بر ضد ضحاک به پا می خیزند
در همین زمان ضحاک که می دانست فریدون جوانی شده به فکر راه حلی افتاد. او تصمیم گرفت عهدنامه ای بنویسد که همه بزرگان آن را امضا کنند. این عهدنامه می گفت که ضحاک در ایران و سایر سرزمین ها جز خوبی کاری نکرده تا اگر فریدون پیدایش شد این عهدنامه را نشانش بدهد و به او بگوید که آدم خوبی بوده. همه از ترس آن را امضا کردند. اما آهنگری به نام کاوه که با داد و بیداد وارد کاخ شد، عهدنامه را پاره کرد. او مردم را به دور خودش جمع کرد و بر ضد ضحاک به پا خواست.
در ساعتی که شگون داشت سپاه فریدون به سوی شهر اعراب که محل پادشاهی ضحاک در آن بود به راه افتادند. پیام آور ایزدی هم به فریدون چیزهای زیادی آموخت.
فریدون کاوه آهنگر را فرمانده سپاه کرد. آنها صبر کردند تا شب شد و سپاهیان ضحاک خوابیدند. کاوه آهنگر زیر درفش کاویان و نیزه به دست همراه سپاهش به پیش رفتند تا به اروند رود رسیدند. فریدون از رودبانان خواست تا هر چه که کشتی و قایق دارند بیاورند تا او با سپاهش از رود عبور کنند. ولی آنها گفتند که ضحاک دستور داده هر گروهی که می خواهد از رود عبور کند باید نامه ای با مهر ضحاک داشته باشد. فریدون عصبانی شد. سوار اسبش شد و به داخل رود رفت. سپاهش هم به دنبالش رفتند و همگی از رود گذشتند.
ضحاک به دام می افتد
فریدون با همان چیزهایی که از پیام آور ایزدی یاد گرفته بود طلسم ضحاک را به نام خدا باطل کرد و تمام جادوگران و دیوها را از بین برد. او خواهران جمشید را هم آزاد کرد. اما خود ضحاک به هندوستان رفته بود. چون که مارهایش دیگر با مغز انسان ها سیر نمی شدند و شیطان هم این بار به او گفته بود که برای درمان باید سروتنش را در خون انسان بشوید. شیطان گفته بود که اگر این کار را بکند حرف ستاره شناسان درباره این که فریدون او را می کشد هم درست از آب در نمی آید.
کمی بعد به ضحاک خبر دادند که فریدون وارد کاخ او شده. ضحاک سپاه خودش و دیوان را جمع کرد و از بیراهه به شهرش برگشت و کاخ خودش را محاصره کرد. فریدون هم اجازه داد که او وارد شهر شود. اما مردم شهر که از ضحاک بدشان می آمد با دیدنش از دیوارها به سوی او و سپاهش سنگ و خشت انداختند.
سرانجام ضحاک از یک راه میان بر وارد کاخ شد. فریدون که پنهانی او را نگاه می کرد گرزش را بالا برد و به سر او زد. فریدون خواست یک بار دیگر گرز را به سر او بکوبد که پیام آور ایزدی ظاهر شد و به او گفت:"مرگ برای ضحاک کم است. او را ببند و به بیابان ببر. در آن جا دو کوه نزدیک به هم می بینی که یک دره تنگ میان آنها است. ضحاک را در آن کوه ببند و اجازه نده کسی او را ببیند".
ضحاک را درست مثل خوابی که دیده بود با چرم شیر محکم بستند. او را پشت اسبی انداختند و به راه افتادند. دوباره پیام آور ایزدی ظاهر شد و از فریدون خواست ضحاک را به کوه دماوند ببرد. فریدون بر اساس گفته سروش او را به غاری برد. میخ های بلندی آوردند و دست ضحاک را به کوه بستند. طوری که نه پایش بر زمین باشد و نه دستش به کوه و همان جا آویزان بماند.
مرگ امواج!!!
از دريا پرسيدم: اين امواج ديوانه تو، از كرانه ها چه مي خواهند؟
چرا اين گونه پريشان و در به در، سر به كرانه هاي از همه جا بي خبر مي زنند؟
دريا در مقابل سوالم گريست!!!
امواج هم گريستند!!!
آنوقت دريا گفت: طعمه مرگ تنها آدمها نيستند.
امواج هم مثل آدمها مي ميرند!!!
اين امواج زنده هستند كه لاشه امواج مرده را شيون كنان به گورستان سواحل خاموش مي سپارند!!!
زيباترين قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه هايي دندانه دندانه در آن ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آن را پر نكرده بود.مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي گفتند كه چطور او ادعا مي كند كه زيباترين قلب را دارد!!!
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتما شوخي مي كني! قلب خود را با قلب من مقايسه كن. قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است.
پير مرد گفت:درست است.قلب تو سالم به نظر مي رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه اي بخشيده شده قرار داده ام،اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند، چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه درد آور هستند اما ياد آور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي باز گردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام پر کنند، پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پير مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد. پير مرد آن را گرفت و در گوشه اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه كرد. ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود، زيرا كه عشق از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.
ياد بگيريم به ديگران قوت قلب بدهيم
در بيمارستاني دو مرد بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت ميکردند. از همسر،خانواده،خانه،سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند. هر روز بعد از ظهر بيماري که تختش کنار پنجره بود مي نشست و تمام چيزهايي که بيرون از پنجره ميديد براي هم اتاقيش توصيف ميکرد. بيمار ديگر در مدت اين يک ساعت با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون جاني تازه ميگرفت. اين پنجره رو به يک پارک بود که درياچه زيبايي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميکردند و کودکان با قايقهاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره بيرون زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميکرد.
هم اتاقي اش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد. روزها و هفته ها سپري شد. يک روز صبح پرستاري که براي شستشوي آنها آب آورده بود جسم بيجان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد ديگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد. بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند. در عين ناباوري او با يک ديوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حيرت پرسيد که چه چيزي هم اتاقيش را وادار ميکرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف کند؟
پرستارپاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد.
آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببيند.
مرد آهنگر
لاينل واترمن، داستان آهنگري را ميگويد که پس از گذراندن جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد، به ديگران نيکي کرد، اما با تمام پرهيزگاري، چيزي درست به نظر نمي آمد. حتي مشکلاتش مدام بيشتر ميشد. يک روز عصر، دوستي که به ديدنش آمده بود، از وضعيت دشوارش مطلع شد. گفت :" واقعاً عجيب است، درست بعد از اينکه تصميم گرفتي مرد خداترسي شوي، زندگي ات بد تر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف کنم، اما با وجود تمام تلاش هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بار ها همين فکر را کرده بود و نفهميده بود چه بر سر زندگي اش آمده. اما نميخواست دوستش را بي پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن، و سرانجام پاسخي را که ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:
"در اين کارگاه، فولاد خام برايم مياورند و بايد از آن شمشيري بسازم. ميداني چطور اين کار را ميکنم؟
اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت ميدهم تا سرخ شود.
بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتک را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزانم، تا اينکه فولاد، شکلي را بگيرد که ميخواهم .
بعد آن را در تشت آب سرد فرو ميکنم، و تمام اين کارگاه را بخار آب ميگيرد.
فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميکند و رنج ميبرد.
بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست يابم. يک بار کافي نيست"
آهنگر مدتي سکوت کرد، سيگاري روشن کرد و ادامه داد:
"گاهي فولادي که به دستم ميرسد، نميتواند تاب اين عمل را بياورد.
حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک مي اندازد.
ميدانم از اين فولاد هرگز تيغه شمشير مناسبي در نخواهد آمد"
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
"ميدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد.
ضربات پتکي را که زندگي بر من وارد کرده پذيرفته ام
و گاهي به شدت احساس سرما ميکنم
انگار فولادي باشم که از آبديده شدن رنج ميبرد.
اما تنها چيزي که ميخواهم اين است:
خداي من، از کارت دست نکش، تا شکلي را که تو ميخواهي، به خود بگيرم.
با هر روشي که مي پسندي، ادامه بده،
هر مدت که لازم است، ادامه بده،
اما هرگز مرا به کوه فولاد هاي بي فايده پرتاب نکن!"
به اندازه فاصله زانو تا زمين
روزي دو مرد جوان نزد شيوانا آمدند و از او پرسيدند:
" فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟"
شيوانا اندكي تامل كرد و گفت:
"فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!"
آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد شيوانا بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند.
اولي گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. "
دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بار معنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند. شيوانا منظور ديگري داشت."
آندو تصميم گرفتن نزد شيوانا بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. شيوانا با ديدن مجدد دو جوان لبخندي زد و گفت:
" وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد. بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد.
باز هم مي گويم فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه بر آن ايستاده است!"
داستان طنز شكارچي!!!
يه پيرمرد 80 ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:"هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دخترخانم 25 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظر شما چيه دكتر؟ "
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب... بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يكدفعه از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ..... بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده! دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد اتفاقي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته باش.
كينه
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی ها 2 ، بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت: تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند. آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد:
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید.
حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید:
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
پايان نامه خرگوش
يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد اينکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره. در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود. در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.
نتيجه
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه چه باشد
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!
سفر خدا به زمين
روزی خداوند تصمیم می گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد. خداوند از آن سوار پرسید تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دار هستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم. تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من، آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند و هزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هر روز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگی کنم. خداوند گفت می بینم که مرد زحمت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم. خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و به سفر خود ادامه داد.
رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم. عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت.
رفت و رفت... تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم.
خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعت خراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوشحال می شوم. ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است اگر می خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش!
شاهزاده خوش بخت
روزي روزگاري درزمان هاي بسيارقديم درشهري دور در بالاي تپه اي بلند مجسمه اي بود. لباس مجسمه از تکه هاي طلا بود و به جاي چشمهاي آن، دو دانه زمرد بزرگ کار گذاشته بودند روي دسته شمشيرش هم يک ياقوت درشت مي درخشيد. شبي ازشبهاي اوايل زمستان پرستويي که از دوستانش عقب مانده بود خسته و مانده به آن شهر رسيد. مجسمه را ديد و خودش را به آن رساند تا کنار پايش بخوابد. اما هنوز چشمهايش گرم نشده بود که چند قطره آب روي بالهايش چکيد. پرستو به آسمان نگاه کرد ولي ابري نديد. وقتي به بالاي سر خود نگاه کرد متوجه شد که اين قطره هاي آب اشکهاي مجسمه است.
پرستو بر شانه مجسمه نشست و گفت: توکي هستي؟ چراگريه مي کني؟
مجسمه گفت: به من شاهزاده خوشبخت مي گويند.
بعد از مردنم مردم مجسمه ي مرا از طلا وجواهر ساختند و روي اين تپه گذاشتند.
تا وقتي زنده بودم از چيزي خبر نداشتم اما حالا همه چيز را ميبينم و از درد همه باخبر ميشوم.
من از ديدن گرفتاريهاي مردم خيلي غصه مي خورم اما کاري ازدستم برنمي آيد.
همين حالا آن دورها مادري را مي بينم که در کنار بچه مريض خود اشک ميريزد.
اين زن بي چاره با اين که هر روز لباس ميدوزد و کارمي کند آن قدر پول ندارد که براي فرزند خود دارو بخرد. راستي تو بيا و ياقوت شمشير مرا براي او ببر.
پرستو گفت:«با اين که خيلي خسته ام و فردا هم راه درازي در پيش دارم اين کار را براي تو مي کنم.»
آن گاه پر زنان رفت و ياقوت را براي بچه بيمار برد.
صبح روز بعد پرستو به مجسمه گفت:«من ديگر بايد به دنبال دوستانم بروم.»
اما شاهزاده خوش بخت گفت: يک شب ديگر هم پيش من بمان.
پيرمردي را ميبينم که نه غذا دارد و نه آتشي که خود را گرم کند.
تو مي تواني زمرد يکي از چشم هاي مرا براي او ببري.
پرستوي مهربان قبول کرد و يکشب ديگر هم پيش شاهزاده خوش بخت ماند. اما صبح روز بعد وقتي مي خواست با شاهزاده خدا حافظي کند، او باز هم التماس کرد و گفت : اي پرستوي کوچولو فقط يک شب ديگر اين جا بمان.
چشم ديگر مرا هم براي دخترکي ببر که در اين دنيا هيچ کس را ندارد.
او اين روز ها سخت گرسنه و تنهاست. پرستو گفت:
امّا اگر اين چشمت را هم ببخشي کور مي شوي و ديگر نمي تواني مردم شهر را بيني.
شاهزا ده خوش بخت گفت : امّا من راضي هستم. چون جان يک انسان را نجات مي دهم.
پرستو زمرّد را براي دخترک فقير برد.
وقتي برگشت. شاهزاده به او گفت:
اي پرستوي مهربان حالا زود باش پرواز کن وخودت را به دوستانت برسان.
امّا پرستو گفت: من پيش تو مي مانم و از زندگي مردم اين شهر برايت خبر مي آورم.
از سرما هم نمي ترسم. چون کار خوبي که انجام ميدهم دلم را گرم مي کند.
آن سال زمستان پرستو در شهر مي گشت و براي شاهزاده خبر مي آورد.
هر شب هم تکّه اي از طلا هاي لباس مجسّمه را مي کند و براي مردم فقير مي برد.
در يکي از روز هاي آخر زمستان که هوا کمي گرم شده بود مردم در بوستان شهر گردش مي کردند.
ناگهان چشم يکي از آنان به پرستوي مرده اي افتاد که روي پاي مجسّمه شاهزاده خوش بخت افتاده بود.
او نگاهي به مجسّمه کرد و از تعجّب فريادي کشيد. مردم با شنيدن فرياد او دور مجسّمه جمع شدند. شاهزاده ي خوش بخت ديگر طلا و جواهري نداشت. آن وقت مردم شهر فهميدند کمک هايي که سرتاسر زمستان به آنان مي رسيد از کجا بود.
مادر مهربان
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن، پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت: 25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد. صبح سراغ مادرش رفت. وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.
اشتباه فرشتگان
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود. پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد: جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
یکی از بستگان خدا
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد. پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
ناراضی
روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه ی بازرگانی عبور می کرد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد از همه قدرتمند تر است.
تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور می کرد. او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد : کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قویتر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حال که روی تختی روان نشسته بود ، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود فکر کرد که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره ای رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که پس صخره قوی ترین چیز در دنیاست و تبدیل به آن شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود.
نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
امتحان پایان ترم
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!
غده تیرویید در جلوی نای و حنجره قرار دارد. بزرگی خوش خیم غده تیرویید که سبب افزایش حجم آن می شود و بزرگی آن در جلوی گلو و گردن پدیدار می شود، گواتر نامیده می شود. این بزرگی غده، درد ندارد.
هورمون تیروئید در متابولیسم بدن نقش مهمی دارد. هیپوتیروئیدیسم یا کم کاری تیروئید حالتی است که در نتیجه کاهش میزان ترشح این هورمون در بدن بروز میکند. واکنش غده تیروئید در این وضعیت بزرگ شدن این غده و ایجاد حالت گواتر است. این حالت به این دلیل بروز میکند که این غده سعی دارد با بزرگ شدن، این کمبود هورمون را جبران کرده و هورمون بیشتری ترشح کند.
کمبود ید از عوامل کم کاری تیروئید است که باعث کاهش توانایی جسمی و ذهنی کودکان می شود.
علل گواتر
ارثی
کمبود ید در برنامه غذایی
مصرف بیش از اندازه غذاهایی مانند شلغم ، کلم و گل کلم
گواتر در واقع بزرگ شدن غده تیروئید است که در جلوی گردن و درست زیر سیب گلو قرار دارد و بر خلاف تصور برخی ازمردم هیچ ارتباطی با سرطان تیروئید ندارد
علائم گواتر
گاهی هیچ علامت ظاهری در فردی که گواتر دارد مشاهده نمی شود و گاهی علائم زیر دیده می شوند:
احساس فشار و توده ای در گلو
ورم گلو و بزرگ شدن تیروئید
سرگیجه در صورت گرفتن دستها در بالای سر
احساس خفگی
گاهی سیاهرگ های گردن، بزرگ تر می شوند
هرگاه درد ناگهانی و سریع گواتر ایجاد شود، یعنی این که در گواتر خونریزی رخ داده است.
تشخیص
در صورتی که مشکوک به گواتر و یا بزرگی غده تیروئید شدید، انجام معاینه بالینی، آزمایشات هورمونی، اسکن تیروئید، سونوگرافی و یا بیوپسی توسط پزشک توصیه می شود.
وجود یک برجستگی در گلو میتواند علامت گواتر باشد. البته این برجستگی میتواند علامت بیماریهای خطرناکتری مانند سرطان گلو یا سرطان تیروئید باشد. از روشهای آزمایش خون یا اشعه مخصوص ایکس نیز میتوان برای تشخیص این حالت کمک گرفت.
توصیه مهم این که، طبیعی بودن تست های تیروئید در آزمایش خون دلیلی بر نداشتن گواتر نیست و در صورت لزوم گرفتن اسکن تیروئید بسیار ضروری است.
افراد در معرض خطر ابتلا به گواتر
افرادی که مقادیر زیادی از مواد غذایی گواترزا مانند کلم، شلغم و بادام زمینی مصرف میکنند.
افرادی سابقه خانوادگی ابتلا به گواتر را دارند.
افرادی که در رژیم غذایی آنها، مقدار ید بسیار کم است.
افرادی که از داروهای خاص مانند لیتیم و کوبالت استفاده میکنند.
پیشگیری از ابتلا به گواتر
از غذاهای حاوی ید بیشتر استفاده کنید و از مصرف نمک ید دار غافل نشوید. برای جذب هر چه بیشتر ید در بدن بهتر است نمک یددار ، حین طبخ و پس از جوش خوردن غذا به آن اضافه شود.
اگر در مناطق کوهستانی و ارتفاعات زندگی می کنید، نیاز بیشتری به ید خوراکی دارید.
از مصرف زیاد مواد غذایی گواترزا مثل شلغم و کلم بپرهیزید.
وضعیت تیروئید فرد مبتلا به گواتر باید به طور منظم توسط پزشک متخصص غدد کنترل شود. همچنین هر گونه علامت جدید از بازگشت بیماری پس از درمان یا تشدید آن باید سریعا با پزشک متخصص در میان گذاشته شود
درمان گواتر
در صورت داشتن گواتر ساده و معمولی ، مصرف نمک یددار و مصرف قرص لووتیروکسین توسط پزشک متخصص غدد توصیه می شود.
در صورتی که گواتر برای مدت طولانی درمان نشود، میتواند منجر به گرفتگی نای و مری شود. در اکثر مواقع گواتر در اندازه کوچک باقی میماند و تاثیرات جدی بلند مدت ندارد.
گواتر مسری نیست و هیچ خطری اطرافیان بیمار را تهدید نمیکند. هدف اصلی از درمان گواتر کاهش اندازه غده تیروئید است.
استفاده از قرصهای جایگزین هورمون تیروئید مثل لووتیروکسین راه اصلی درمان این عارضه است. این داروها نیاز اعضای بدن را به هورمون تیروئید رفع کرده و در نتیجه برای این غده حالت استراحت فراهم میشود.
البته درمان با داروی لووتیروکسین معمولا در موارد زیر توصیه نمیشود:
سن بالا، داشتن بیماری زمینهای به ویژه بیماری قلبی و زنان یائسه ای که درمان جایگزین هورمون دریافت نمیکنند.
در صورت موثر نبودن روش های بالا و داشتن گواترهای شدید ممکن است درمان با ید رادیواکتیو و یا جراحی گواتر نیز نیاز باشد.
پس از درمان، اندازه این غده کاهش پیدا میکند و در نتیجه علائم گواتر بهبود پیدا میکند.
عوارض جانبی درمان گواتر
درباره تاثیرات جانبی راههای درمان گواتر باید گفت که وجود بیش از حد هورمون تیروئید در بدن باعث افزایش ماده سمی در بدن میشود. این امر میتواند منجر به بروز علائمی چون افزایش سرعت ضربان قلب، اسهال و بیخوابی شود.
اگر بیمار داروی خاصی مصرف می کند، در صورت قطع مصرف دارو، امکان دشواری در درمان یا بازگشت بیماری وجود خواهد داشت.
اقدام به جراحی نیز امکان خطراتی چون خونریزی، عفونت و واکنش آلرژیک بیهوشی را به همراه دارد.
داریوش هخامنشی
وی در سال 522 پیش از میلاد بر اریکه شاهنشاهی نیمی از آسیا نشست و در سال 486 پیش از میلاد چشم از جهان فرو بست و ایرانی را برای پس از خود به ارث گذاشت که درجهان بی سابقه بود. پس از وی خشیارشا بزرگ بر اریکه شاهنشاهی 28 کشور آسیایی نشست و راه پدر خود را ادامه داد. داریوش پور(پسر) گشتاسب، پور ارشام، پور آریارمن، پور چیش پش بود و نیاکانش در سه نسل به کورش بزرگ بازمیگشت. او یکی از سرداران نامی ارتش کمبوجیه فرزند کوروش بزرگ بود. پس از درگذشت کمبوجیه داریوش بزرگ بر ضد بریای دروغین که خود را فرزند کورش معرفی کرده بود قیام کرد و سلطنت را از وی بازستاند. داریوش با همکاری شش سردار برجسته از ارتش کمبوجیه که نامشان: وینددفرنه، اوتن، گائوبرووه، ویدرنه، بغ بوخش، اردومنش بود بر ضد شاه دروغین قیام کردند و وی را از مقام شاهی برکنار کردند و مجازات کردند. سپس یکی از هفت تن سردار ایرانی در طی مسابقه ای در میدان اصلی شهر به مقام پادشاهی رسید و او کسی نبود جز داریوش بزرگ. به گفته هرودوت سه سال نخست سلطنت وی برای سرکوب شورشیان و برقراری ایران یکپارچه صرف شد.
تقويم كنوني (ماه 30 روز) ایران به دستور داريوش بزرگ پايه گذاري شد. او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي “دني تون” بسيج كرده بود. بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است (ماریژان موله و پرفسور هرتزفلد) از دیگر اقدامات مهم داریوش شاه ابداع خط میخی پارسی باستان است. وی خطوط بین المللی (ایلامی، بابلی) را در ایران رواج داد و یک خط مشترک برای قلمرو شاهنشاهی ایران توسط اندیشمندان ایرانی ساخت که نام ان را میخی پارسی نام نهاد. که به زودی در 28 کشور جهان رونق یافت. (هرودوت) داريوش بزرگ پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گذاري كرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين ایران دفاع كنند.
وی براي اولين بار در ايران وزارت راه، وزارت آب، سازمان املاك، سازمان پست و تلگراف (چاپارخانه) را بنيان نهاد که این اقدام وی نخستین وزارت پست سریع جهانی شناخته شده است. علاقه به آبادی، رونق کشاورزی و سرسبزی از دیگر خصوصیات برجسته داریوش بزرگ بود. وی شهربان (ساتراپ) ایالتهای خود را به موظف به کاشت درختان و رونق کشاورزی میکرد. در نامه ای که باستان شناسان آنرا پیدا کرده اند و پرفسور ایرانشناس گیریشمن آنرا به چاپ رساند داریوش بزرگ به حاکمان روسیه و آسیای صغیر چنین فرمان میدهد: من نیت شما را در بهبود بخشیدن کشورم به وسیله انتقال و کاشت درختان میوه در آن سوی فرات و در بخش علیای آسیا تقدیر و سپاس میگویم. داريوش براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان كه جزوي از ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا نهاد و مردمان آنجا را از خود خشنود نمود و جلوی قحطی را نیز گرفت.
در طول سلطنت داريوش بزرگ 242 حكمران یاغی بر عليه او شورش كرده بودند و او پادشاهي بوده كه با 242 مورد شورش مقابله كرد و همه را برا جاي خود نشاند و مانع از متلاش شدن ایران توسط حکمرانان شد و عدالت و یکپارچگی ایرانی را در سرتاسر کشور بسط داد. او در سال آخر پادشاهي به اندازه 10 ميليون ليره انگلستان ذخيره مالي در خزانه دولتي بر جاي گذاشت. احترام داریوش شاه به زنان و حفظ حقوق آنان از دیگر اقدامات برجسته وی به حساب میآید. طبق گفته پرفسور گیل استاین، دکتر دیوید استروناخ، پرفسور ریچای فرای و پرفسور علیرضا شاپور شهبازی (موسسه شرق شناسی شیکاگو و موزه ایران باستان) داریوش بزرگ برای بنا نهادن ساخت کاخهای پارسه از زنان به عنوان یکی از مهم ترین نیروهای کاری استفاده می کرد. به شکلی که در چندین مورد کتیبه بدست آمده نوشته شده است که زنی در اینجا مسئول بیش از 100 نفر کارگرمرد بود و یا زنی دیگر به دلیل مهارت شغلی اش حقوقی معادل 3 مرد دریافت میکرد. یا در کتیبه ای دیگر آمده زنان کارگر باردار در ساختن پارسه از حقوق شاهنشاهی برای استراحت و بارداری استفاده کردند.
از دیگر اقدامات داریوش بزرگ دادن پناهندگی سیاسی به فيثاغورث بود كه بدلايل مذهبي از كشور خود گريخته بود و به ايران پناه آورده بوده است و سپس توسط داريوش بزرگ داراي يك زندگي خوب همراه با مستمري دائم شده بود. داريوش براي سهولت رفت و آمد ميان ايران وایالت مصر دستور داد كه ميان درياي سرخ و رود نيل آبراهي (کانال سوئز کنونی) بسازند كه آثار آن و كتيبه مربوط به اتمام اين آبراه كه صدها سال داير بود و بر اثر توفان شن پر شده است به دست آمده و موجود است. در طول اين كانال تخته سنگهاي تراشيده شده به دست آمده كه در آنها تاريخ اتمام هر قطعه از آبراه حك شده است و اين سنگها در دست است. در يك سنگ نبشته آمده است كه روز افتتاح آبراه، 26 كشتي از آن عبور كردند و اين نوشته به چهار زبان و دو خط است (ميخي و هيروگليف). از همين دوران اثري به دست آمده كه عبارت است از مخلوطي از علامت ايران (بالهاي باز شده مرغ با سرانسان و كلاه پارسي) و علائم قديم مصر عليا و مصر سفلي كه نشانه وحدت مصر واحد با امپراتوري ايران است.
لوح داريوش به مناسبت پايان آبراه «درياي سرخ، نيل» در قرن 20 به دست آمده است. وي در سنگنبشته هايش در مصر خود را داريوش پسر ويشتاسپ هخامنش (ويشتاسپ در فارسي امروز به گشتاسپ تبديل شده است) خوانده كه از همان زمان احترام عميق به پدر و بكار رفتن نام او پس از نام فرد در جهان رواج يافته است. معبدي كه داريوش در مصر ساخت، هنوز تقريبا به طور كامل درمنطقه واحه موجود است. وی به ادیان مصر احترام گذاشت و هیچگاه دین مزدیسنای ایرانی (زرتشت) را در آنجا تبلیغ نکرد.
داریوش بزرگ ایران را به ایالتهای بسیاری تقسیم کرد و در راس همه ایالتهای دولت مقتدر شاهنشاهی ایران را قرار داد. برای هر ایالت شهربان مقرر فرمود. برای هر شهربان دبیری گذاشت. در پایان در کل امپراتوری اشخاصی را گمارد تا وظع کشور را بررسی کنند و خطاها و کارهای غیر قانونی شهربانان را گزارش دهند. این افراد گوشهای شاه نامیده میشدند. به گفته پرفسور گیریشمن در کتاب ایران از آغاز تا اسلام این کار وی مورد ستایش همگان شده بود. زیرا دولت مردمان از ترس این افراد که با لباسهای شخصی در جامعه بودند از هر اقدام غیر قانونی سرباز میزدند. با تمامی این اقدامات شگفت انگیز و قدرت جهانی داریوش بزرگ او هیچگاه خود را در کتیبه هایش، خدا یا فرزند خدا نخواند و در سنگ نبشته هایش همیشه این قدرت جهانی ایران را مدیون خداوند (اهورامزدا) دانسته است. در حالی که شاهان سامی آنروزگار یا فرعونهای مصر و شاهان بابل با جلوس بر تخت بدون وقفه ای خود را فرزند خدایان میخواندند. نمونه بارز این مهم اسکندر گجستک است که به گفته مورخین یونانی پس از تصرف ایران وی خود را خدا نامید و فرزند پدر بودنش را رد کرد و گفت که خدایان با مادر من همبستر شدند و من زائیده شدم و همگی باید مرا ستایش و پرستش کنید.
کتیبه ایران دوستانه داریوش بزرگ در پارسه:
خداوند این کشور (ایران بزرگ) را از گزند دشمن – دروغ و خشکسالی به دور نگهدارد.
کتیبه آموزنده داريوش بزرگ در نقش رستم:
داریوش بزرگ: خدای بزرگ است اهورامزدا. که این جهان را بیافرید. که خرد و نیروی کوشش را بر من ارزانی داشت به خواست و نیروی اهورامزدا شاهم و فرمانهای او را اجرا میکنم این چنین:
دوستدار و پیرو راستی هستم و بدی را دشمنم. خواهان داد و عدل هستم. نه می خواهم که از سوی توانایی به ناتوانی ستم شود و نه میخواهم که ناتوانی به توانایی بد کند . آنچه موافق راستی است میل من است و آنچه خلاف راستی است به شدت با آن مخالفم. خویم را در حد اعتدال نگه میدارم و چون خشم بر مرا فرا گیرد با اراده بر آن چیره میشوم تا مبادا ناروایی روی دهد. هوس اسیر دام من است و بر آن سخت حکومت میکنم. آنرا که نیکی کند مطابق نیکی اش پاداش میدهم. آنکه بد کند به کیفرش میرسانم. به هیچ وجه مایل نیستم که زیان و بد کرده شود و چون کسی مرتکب بدی شد به هیچ وجه مایل نیستم که بی کیفر بماند. هرگاه مردی بر علیه کسی ادعا کند تا مورد دادرسی واقع نشود بر او حکمی روا نمی کنم. از آنانی خوشوقت و خشنود هستم که با تمام نیرو و قدرتشان در راه نیکی بکوشند این چنین است رفتار و کردار من و این است آنچه که من می کنم. در میدان نبرد رزم آرایی چیره هستم.
در پیکارگاه دستانم میجنگند. چشم و هوشم نیز بکار است. آنانی که فرمانبرند می بینم و آنانی که خلافی کنند کارشان بر من پوشیده نیست. در میدان پیکار به چالاکی میجنگم. از نیروی دستان و پاهایم به خوبی بهره مند هستم. سوار کاری زبده و چالاکم کمانکشی ورزیده هستم. چه به هنگام نبرد پیاده و چه سواره. نیزه گزاری چرب دست هستم. این و هنرهای دیگر را اهورا مزدا بر من بخشود. اهورامزدا یاری ام کرد و نیروهایم را به نیکی هدایت کرد. ای مرد که این را میخوانی. نیک آگاه باش که داریوش چگونه شاهی است. چه هنراها و نیروهایی دارد. این برای تو ناراست نباشد. آنچه را که گفتم عمل کن. در اين كشور ها، مردي كه وفادار بود، نيك پاداش دادم و آن كه دشمن بود نيك كيفر دادم، به خواست اهورامزدا اين كشور ها قانون مرا اجرا كردند. آنچه به آنان گفتم آنگونه كردند.
تو كه بعد از من شاه خواهي بود از دروغ سخت بپرهيز. مردي كه خواهد دروغزن بود نيك كيفر ده. اگر چنين مي انديشي بايد كشورم در امان باشد. آنهايي كه پيشتر شاه بودند در آن مدت، آنچه را كه من در يك سال و اندي به خواست اهورامزدا كردم نكردند. از آن رو اهورامزدا مرا ياري كرد، چون بدكردار نبودم، دروغزن نبودم، خطاكار نبودم، نه من، نه دودمانم. بر پايه راستي رفتار كردم: نه به ناتوان و نه به توانا بد كردم، مردي كه با خاندانم همكاري كرد او را نيك پاداش دادم و آنكه زيانكاري كرد، او را نيك كيفر دادم. تو كه سپس شاه خواهي بود، مردي كه دروغزن يا خطاكار است او را دوست مباش و او را نيك كيفر ده. تو كه سپس اين نوشته ها را كه من نوشتم، يا اين نگاره ها را ببيني، آنها را ويران مكن، تا جايي كه ممكن است آنها را بپاي، تا زماني كه تندرست باشي. هر آنكه اهورامزدا را بپرستد، بخشش وي از آن او خواهد بود، هم در زندگي و هم پس از مرگ. اهورا مزدای بزرگ بزرگترین خدایان. او داریوش را شاه آفرید. او به وی شاهی را ارزانی فرمود و به خواست اهورامزدا داریوش شاه شد. این کشور پارس که اهورامزدا بمن ارزانی فرمود زیباست و دارای اسبان خوب و مردان خوب است به خواست اهورامزدا داریوش شاه از هیچکس نمی ترسد. خدای بزرگ این کشور را از دشمن - خشکسالی و دروغ محفوظ فرماید.
سيستم اطلاعاتي توسعه راهكارهاي ماليه عمومي
امور مالی عمومي مورد نياز دولت و حكومت محلي بدون سيستم اطلاعاتي نظير يا مشابه براي برداشتن اطمينان ميان چيزهاي ديگر غير ممكن است . در واقع سيستم اطلاعاتي به صورت داشتن قابلیت متوفی گويند و دقيق در طي ثبت همه ي منابع درآمدهاي عمومي به اضافه شفافيت اطلاعات و راندمانّ آنها فرض شده است . نويسندگان در حل جستجو آناليز اين هستند كه طبق نخستين مثال اگر چه خيلي ويژه است ف منابع غير مالي از درآمدهاي عمومي - داراييها يا خواص سرمايه باعث فروش عايدات مي شوند . برخي حالتها از خواص سرمايه كه داراي پايه و اصول در قوانين قبلي و سيستم اساس نامه اي بوده اند ، امروزه تحت يك رژيم قانون مختلف قرار گرفته اند براي مثال ، اساس نامه جمهوري Croatia مدت زيادي نيست كه در باره ي مؤسسه دارايي عمومي شناخته شده است . . اين ضمانت حقوق دارايي و تعريف كننده جمهوري Croatia كه بنا بر دولت رفاه و سعادت تعريف مي شود .
معرفي : عايدات بودجه - تذكر ف گونه ها و اهميت ( اعتبار )
عايدات دولت به معناي ماليات و به عنوان مثال كامل كردن نيازهاي عمومي ( دولت ) است . تا آنجا كه دستورالعمل حياتي دولت در حال كار توجه شده است . آنها به صورت « Conditio Sine qua » به شكل نخستين Slave - holding ، شكلهاي غير دموكراتيك مدرنيت ، دمكراتيك صنعتي به شكل گسترده امروزه مي باشد .
قوانين مشخص به عنوان مثال طبق مشروطه مقاله 2 ، زير بخش 7 از قانون بودجه ، عايدات همگي غير قابل پرداخت و غير قابل تجديد پذيري مي باشند و دريافت هاي سرمايه يا با بدون مخالفت با الزامها بجز دريافت هاي غير الزامي و غير قابل پرداخت بدون قيدها مي باشند .
در متون اقتصادي درآمدهاي عمومي طبق پايه هاي مختلف تقسيم بندي شده است كه آنها مي توانند به صورت : طبق راه شناخت - سه چشمه ( اصل ) و ناشي گرفتن طبق زمان جمع آوري - معمولي يا فوق العاده طبق تعريف كامل شده - تعادل و تعرفه كلي را طبق وضعيت فرد بدهكار - عايدات از طريق افراد حقيقي و عايدات از افراد حقوقي : طبق هدف عايدات - عايدات در امور پولي و امور معيشتي ؛ طبق اصول داخلي - عايدات از مجموعه هاي ارضي و قلمرو كوچكتر و عايدات از مناطق وسيع تر و عايدات اجباري مي باشد . اگرچه يكي از بهترين تقسيمها نخست نسبت به نيازمندي استفاده حاكميت مالي به عنوان مثال تقسيم عايدات مالي و غير مالي است .
دارايي عمومي - توسعه ، خصوصيات و الزامات نقل و انتقال
در دول سوسياليست سابق نوع ويژه اي از داراييهاي اجتماعي كه معرفي گر دارايي هاي عمومي بوده اند وجود داشته است . اين نمونه دارايي براي نخستين بار ظاهر شد ، كه به طور طبيعي در اتحاديه جماهير شوروي و در كل دول سابق سوسياليست بوده است . اگرچه يوگسلاوي سابق به اضافه جمهوري ها و ايالتهاي مستقل ، يك نمونه تازه از داراييهاي عمومي را گسترش دادند كه طبقه بندي ساختاري و اساس نامه در طي آنها و بنابر دارايي عمومي تعريف شده است . طبق آن مي توانيم آنرا ببينيم كه دارايي عمومي از دارايي هاي سوسياليست آمده و با مالكيت دولتي نيز فرق دارد .
خصوصيت سوسياليستي از دارايي در اساسنامه SFRJ از 21 فوريه سال 1974 فرمول بندي و جمع بندي شده است . و اين همچنين به اضافه اساس نامه جمهوري استقلال يافته نيز مي باشد .
در بند 21 زير مجموعه اساس نامه SFRJ به اضافه اساس نامه ديگر جمهوري ها كه از اساس نامه ديگر فدرالها آمده تعريف شده است . كه در واقع دنبال كننده اين مي باشد كه توسط توليد ديگر اسباب مرتبط با كار توليد از كار مرتبط درآمدهاي حامله توسط آن ، به وسيله رضايتمندي اجتماعي و نيازهاي اجتماعي ، ثروت طبيعي و وسايل در استفاده عمومي ، در اين تعريف بنام داراييهاي عمومي فرض شده اند .
اساس نامه از جمهوري Coratia مدت زمان زيادي نيست كه در باره چنين ساختارهايي شناخته شده باشد و اين ضمانت نامه حقوقي دارايي و تعريف جمهوري Coratia بنا به نوعي رفاه عمومي است . بند 48 از زير بخش 1 از اساس نامه RH : اينكه حقوق دارايي تضمين شده است ، به آن معنا است كه شرط اساس نامه توسط بازگشت به ريشه هاي قانوني اساسي شهروندي كه آن اكثر محدوديتها را از حقوق داراييها بر مي دارد و در اساس نامه SRH نيز موجود است تعريف مي شود . اين خواستار نوعي كفايت قانوني و احتياج داشتن به اين نوع قانون كه مي تواند به انتقال داراييهاي عمومي به درون محيطي جديد بينجامد . البته به مشكلات به عنوان مثال خصوصي سازماني در جمهوري كه تا حدي كمي پيچيده تر از كشورهاي سابقاً سوسياليست بوده توجه كرده كه اين نيز به خاطر ساختارهاي ايدئولوژيكي از بخش دارايي هاي عمومي بوده است . يعني دارايي عمومي بنا به قانون تنظيم نشده بوده اما بنابر يك ارتباط اقتصادي - اجتماعي كه حامل حقوق دارايي نمي باشد است .
عايدات مالي ، عايداتي هستند كه توسط دولت براي (public goverment ) به عنوان مثال يك دولت توسط مراجع ( مقامات رسمي ) مثل حاكميت مالي معرفي شده است . و اينكه با اساس نامه و قدرت رسمي نظام حق مربوط به عايدات مالي كه معرفي گر و تعيين كننده مقدارشان مي باشند را بيان مي كنيم . اختلاف در مورد عايدات مالي و به عبارتي شامل ماليات ها ، Customdutirs ، سهامها ( شراكتها ) ، تعرفهها ،para-fiscalities مي باشد . طبق پايهها براي تغذيه عايدات غير مالي كه از امور مالي جدا هستند ، اختلاف و جداسازي پايه در حقيقتي است كه سابقاً بنابر نتايج مشروع توسط نيروهاي عمومي ظاهر نشده اند . اين تغذيه بودجه به طور انحصاري توليد كننده جابجايي دولتها و شهروندان است . در اينجا در بهره مالي در تغذيه وجود دارد . نخستين بهره ، عمومي كه توسط دولت توليد شده است كه اين مي تواند همچنين توسط دولت محلي تعيين شده باشد . دومين بهره خصوصي ، كه يك فرد حقيقي وجود دارد شخصي است كه مي خواهد توسط خريد چيزي مشخص به سود برسد . اين بايد از نوع عايدات دولتي باشد كه در شكلهاي مختلف و منابع گوناگون از دارايي هاي عمومي است . پايههايي از تغذيه عايدات مي تواند به شكل پايه اي از دارايي شكل هاي خاص از فعاليت هاي پولي - مالي دولت، و يك پايه اي از فعاليت هاي غير پولي مي آيد .
براي ساختن تفاوتي دقيق بين عايدات غير مالي خيلي سخت است چون تغ ذيه آنها بر اساس يك حاكميت مالي دولت نيست . تئوريسنهاي مالي چندين نمونه از اين تفاوت ها را استفاده مي كنند كه مشهورترين آنها :
- عايدات دارايي عمومي - بدهي عمومي
- عايدات بر اساس هدايا و ميراث - عايدات بنا نهاده شده طبق اصول اعتباري
- عايدات از يك مأموريت جديد - وام هاي عمومي
- عايدات پس از جنگ
ثبت هاي ناحيه اي در يك دادگاه قانون شهري انجام شده است . شروط بندي 33 قانون ارتباطات حقوق دارايي پايه ، يك خريدار مالك مقداري از ارزش به ثبت رسيده مي شود . به هر حال اگر دارايي واقعي در شرايط ثبت ناحيه اي درج نشده باشد ، حق مالكيت آپارتمان توسط كسب قرارداد و در سرويس ثبت محضري دادگاه كه آن آپارتمان در آن ناحيه واقع شده انجام مي شود به بدست مي آيد .
تغذيه درآمدهاي غير مالي از طريق فروش آپارتمانها تحت قانون تصدي توسط انتقال حقوق داراييها از فروشنده به خريدار محقق شده است . به عنوان مثال توسط رفتار قانوني كه به عنوان بخش فروش ناميده مي شود داراي شروطي است كه ماده 454 از قانون تعهد روابط ها است مي باشد .
(1) فروشنده متعهد به فروش قرارداد براي تحويل بخشي كه او به خريداري خواهد بدهد است مثل رفتاري كه خريدار بايد در طي آن انجام دهد . به عنوان مثال حقوق داراييها و خريدار متعهد به پرداخت قميت توافقي به فروشنده است .
(2) فروشنده يك حق معين ملزم به بدست آوردن حق فروخته شده به خريدار است . و هنگامي كه اين امر كامل شد بايد آن را به وي تحويل دهد .
سيستم اطلاعاتي بنابه پايه هاي نظارت و منابع و مدارك عايدات بودجه
داده هاي حقيقي در اين مورد كه ما داراي قسمتي از برند جديد ، شكل غير مالي جديد از عايدات بودجه لازم كه از عوامل زير پيروي كنيم ؛ براي تعويض سيستم اطلاعاتي موجود در تنظيم تقاضاهاي جديد در طي تغذيه عايدات غير مالي از فروش آپارتمان ، به عبارت ديگر اين يك امر الزام براي ساخت يك سيستم اطلاعاتي كاملاً جديد كه مي تواند باعث كامل كرده همه تقاضاي فني اداري را با راندمان قابل قبولي به كار انداخت . اگر چه اين سيستم اطلاعاتي كه به منظور كامل كردن تقاضاي كنوني و آينده ، را مي توانيم به همراه خصوصيات زير بياوريم .
· كامل كردن اطلاعات
· پردازش اطلاعات
· به روز كردن ( دسته بندي ) ديتاها و اطلاعات
· آشكار كردن و بكارگيري دادهها و اطلاعات
نتيجه گيري
دارايي عمومي ، توسط فروش نسبت به حامل حقوق اجاره داراي Tenants مي باشد . به عبارت ديگر براي آپارتماني كه توسط شخص ديگر گرفته شده و اقامت كننده داراي حق اجاره داري است ، پارلمان ملي Croatian تصميم به انتقال چنين ارتباطي به كمترين ارتباط توسط قانون شهروندي گرفت . اين در حالي است كه ديگر قوانين يا قوانين قبلي حقوق تصدي گري به صورت اجازه دار در مي آيد و توزيع كننده هاي قبلي از حق تصدي گري اشخاصي كه در قبل بوده اند و اشخاص حاضر اجاره دار ، صاحب ملك مي شوند . در طي دوره گذاراقتصاد بازار و خصوصي سازي ف اولين گام مصرفي قانون فروش آپارتمان تحت حقوق تصدي گري (Right of Tenure) كه داراي ساز و كار تبديل مالكيت عمومي در طي اين آپارتمان درون يك حق شخصي ( مالكيت ) است ، بعدها تا آخر سال 1996 ، قانون مالكيت و ديگر قوانين واقعي در تحت يك رابط مالكيت قانوني در طي اساس نامه Croatia آمد .
قانون بر روي Apartment leasing براي ساختن ارتباطي كه سابقاً توسط قانون روابط خانه داري آمده است معرفي شده و همچنين اين در طي تنظيم اساس نامه نيز امده است .
طبق آن ، با معرفي خريد و فروش قوانين آپارتمان و حقوق مالك و ديگر قوانين حقيقي قوانين در اين زمينه يعني Apartment leasing معلق گشت .
فروش آپارتمان تحت حقوق تصدي گري به طور مختصر به فرد بر روي سطح دولت تنظيم شده و خصوصاً تنها ارزش زمين در جايي كه خانه بنا نهاده شده است طبق قوانين حوزه قضايي شهري است . به عنوان مثال osijtx - ارزش زمين طبق حكم منطقه شهري تعيين گرديده و آن را در قيمت آپارتمان دخالت داده اند .
قرارداد فروش به اين شكل نوشته شده است . و داراي همه الزامهاي روابط است اما البته با تنظيم قيمت در راه پرداخت و ديگر خصوصياتي كه توسط قوانين فروش آپارتمان ممنوع شده است .
پس از نتيجه قرارداد ، فروشنده ملزم به فرستادن قرارداد به تخصيص دهنده عمومي را تعيين كننده براي بررسي در هشت روز است . اگر اين تعيين كننده اي به كمتر بودن قيمت آپارتمان داد فروشنده ملزم به جمع آوري طرفين خريد و فروش است و بايد ظرف مدت 60 روز دوباره قيمت گذاري كند . و تعيين كننده ملزم به همكاري ظرف مدت 6 ماه است . و هنگامي كه تعيين كننده در باره قيمت گذاري جديد را دريافت كرد و آن را قابل اعتبار دانست بايد بر صحيح بودن آن حكم بدهد . و پس از آن امضاي طرفين است و امضاي طرفين هم نمي تواند بدون نظر تعيين كننده عوض شود . اين بدان معناست كه آپارتمان نمي تواند به اين صورت به طور قانوني ثبت شود .
همواره "مرکز جهان" موضوع مورد توجه بشر بوده است. طی سالها، انسان، مانند کودکی که خود را کانون توجه همه میداند، معتقد بود که زمین مرکز کیهان است. برخی از منجمهای یونان باستان، جهان را متشکل از دو کره میپنداشتند؛ یکی زمین و دیگری آسمان، با ستارهای پولک دوزی شده.
فکر میکنید، بتوانیم به سمت خاصی از فضا اشاره کنیم و ادعا کنیم که این جا مرکز جهان است؛ همان جایی که انفجار بزرگ اتفاق افتاد؟
همواره "مرکز جهان" موضوع مورد توجه بشر بوده است. طی سالها، انسان، مانند کودکی که خود را کانون توجه همه میداند، معتقد بود که زمین مرکز کیهان است. برخی از منجمهای یونان باستان، جهان را متشکل از دو کره میپنداشتند؛ یکی زمین و دیگری آسمان، با ستارهای پولک دوزی شده.
در قرن ۱۵ میلادی یعنی حدود ۶۰۰ سال پیش نیکلاس کوپرنیک، منجم لهستانی، نظریهی جدیدی را در مورد شکل قرارگرفتن اجرام آسمانی ارائه کرد که با وجود آنکه هنوز با واقعیت فاصله داشت، ذهنیت بشر را تا حدودی نسبت به جهان اصلاح کرد. در نظریهی کوپرنیک خورشید در مرکز جهان قرار گرفته است و زمین و دیگر سیارات به دور آن میچرخند. اما وی همچنان تصور میکرد که صفحهای کروی که ستارگان این منظومه خورشیدی را در بر گرفته، همان منظرهی آسمان شب است.
امروزه پس از تأیید و رد نظریههای فراوان، میدانیم که نه تنها ما در مرکز کیهان قرار نگرفتهایم، بلکه اصولا جهان ما فاقد مرکز است.
از نظر دانشمندان "بیگ بنگ" نام پدیدهای است که به آغاز جهان انجامید و اغلب به نوعی انفجار بزرگ تعبیر میشود. مشکل این تصور آن است که انفجار، اغلب یک نقطهی مرکزی دارد ؛مثل یک شمع، جرقه و یا یک بمب و در جهت خاصی منتشر میشود، ولی در مورد "انفجار بزرگ" این امر،صادق نیست. در واقع ما برای توضیح این رویداد چارهی دیگری نداریم و از شبیهترین موارد قابل لمس برای کمک به فهم آن استفاده میکنیم.
"انفجار بزرگ" نمیتوانسته در نقطهی خاصی از جهان رخ داده باشد، چرا که اصلا قبل از آن جهانی وجود نداشته.
طبق تخمین دانشمندان از عمر جهان، این انفجار حدود ۱۴ میلیارد سال پیش به طور یکسان آغاز و منتشر شده است و "فضا" و "زمان" را با مفهومی که ما امروزه میشناسیم ایجاد کرده. فضا از همان لحظه شروع شده و در حال گسترش و انبساط است. این روند هنوز هم ادامه دارد.
حالا فرض کنیم که تلسکوپی بسیار قوی داریم و با آن بتوانیم تا هر جا که دوست داشته باشیم رصد کنیم. در آن صورت آیا قسمتی از جهان که در طرف راست ما قرار گرفته از ناحیهای که در سمت چپ ماست، بزرگتر است؟
خیر، کیهان در تمامی جهات ما یکسان است. پس، آیا به نظر شما این به معنی آن نیست که ما در مرکز جهان قرار گرفتهایم؟خیر برای درک بهتر، یک بادکنک باد شده را در نظر بگیرید که با خودکار، تعداد زیادی نقطه روی آن علامت گذاری شده. تصور کنید که این بادکنک دنیای شماست و شما یکی از آن نقطهها هستید. توجه کنید که شما فقط مجاز به حرکت روی سطح بادکنک هستید - نه در درون یا بیرون آن. حال از محلی که قرار گرفتهاید به دنیای بادکنکی خود نگاهی بیندازید. متوجه میشوید که تمامی جهات، یکسان به نظر میرسد، ولی این به آن معنی نیست که شما در مرکز آن قرار گرفتهاید. در واقع دنیای دو بعدی شما، اصلا مرکزی ندارد.
حال تصور کنید که بادکنک را هرچه بیشتر باد میکنیم. میبینید که تمامی نقاط در حال فاصله گرفتن از شما هستند و به نظر میرسد که همه چیز در حال دور شدن است، اما همچنان میدانید که شما مرکز این انبساط نیستید. اندکی مشکل به نظر میرسد، ولی وضعیت جهان سه بعدی ما نیز بسیار مشابه همین است. فضا خمیده است و این موجب میشود که رفتار آن شبیه پوستهی بادکنک باشد.
● انبساط بدون مرکز!
اینکه جهان عظیم ما چگونه به وجود آمده و چه خواهد شد، اصولا مفهوم پیچیدهای است که گاهی خارج از حد تصور و درک بشر است. دنیا با یک انفجار آغاز شده و در حال گسترش است.
این گسترش تا کی ادامه خواهد داشت؟
آیا امکان دارد که زمانی متوقف شود و یا مثلا دوباره جمع شده به نقطهی اولیه باز گردد؟
انفجار بزرگ چگونه رخ داد و علت آن چه بود و قبل از آن چه؟چهگونه میتوان از زمانی سخن گفت که اصلا در آن زمانی وجود نداشته؟
آیا میدانستید:
-داركوب ها قادرند 20 بار در ثانيه به تنه درخت ضربه بزنند؟
-مدت زمان گردش سياره عطارد بدور خود دو برابر مدت زمان گردش آن بدور خورشيد ميباشد؟
-90 درصد سم مارها از پروتئين تشكيل يافته است؟
-قلب ميگو ها در سر آنها قرار دارد؟
-بعد از مرگ انسان قلب انسان چهار ساعت و ششها شش تا هشت ساعت، كبد دوازده ساعت، لوزالمعده هفده ساعت و كليه ها بيست و چهار ساعت بدون اكسيژن زنده هستند؟
-درازترين جانور يك نوع كرم خاكي است كه درازاي آن به بيش پنجاه و پنج متر ميرسد؟
-آچار فرانسه را فرانسوي ها درست نكردند بلكه اين سوئدي ها بودند كه اين آچار اختراع كردند و جالبتر اينكه در خود فرانسه اين آچار بنام آچار انگليسي معروف است؟
-اغلب مارها داراي 6 رديف دندان ميباشند؟
-شمپانزه ها قادرند مقابل آينه چهره خود را تشخيص دهند اما ميمونها نميتوانند؟
-قلب والها تنها 9 بار در دقيقه ميتپد؟
-اولين كليساي ساخت بشر يعني كليساي پطرس مقدس در انطاكيه تركيه ميباشد؟
-اگر سر لاشخور مو يا پر داشت هنگامي كه با منقار خود از گوشت لاشه تغذيه مي كرد، ميكروبها وارد موهايش مي شدند و همان جا رشد مي كردند اما بي موئي سر لاشخور باعث مي شود كه كله اين حيوان در معرض تابش مستقيم آفتاب قرار گيرد و در نتيجه ميكروبها روي سرش از بين بروند ؟
-چين بيشتر از هر كشوري همسايه دارد، چين با سيزده كشور هم مرز است ؟
-كبوتر ماده اگر تنها و دور از هم جنسان خود باشد نمي تواند تخم بگذارد، امّا اگر خود را در آيينه ببيند به تصور اينكه كبوتر ديگري وجود دارد تخم ميگذارد؟
-مردها از 100 هزار سال پيش شروع به اصلاح كردن صورتهاي خود كرده اند، آنها به كمك گوش ماهي و صدفها اين كار را انجام ميدادند؟
-خليج فـارس 500 هزار سال قدمت دارد ؟
-تنها با خوردن يك عدد گوجهفرنگي در روز نزديك به نصف نياز روزانهتان به ويتامين ث را دريافت ميكنيد؟
-اردني ها چاقترين مردمان دنيا را دارند، بهتر از اين را هم بدانيد كه هفتاد و پنج درصد از خانومها و شصت درصد آقايون اردني چاق هستند؟
-اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند؟
-50 درصد جمعيت جهان هيچگاه در طول حيات خود از تلفن استفاده نكرده است؟
-مزه سيب، پياز و سيب زميني يكسان ميباشد و تنها بواسطه بوي آنهاست كه طعم هاي متفاوتي مي يابند؟
-آدولف هيتلر گياهخوار بوده است؟
-از 294 كشور جهان، صد و بيست كشور آن مجازات اعدام را ندارند؟
-كانگوروها قادرند 3 متر به سمت بالا و 8 متر به سمت جلو بپرند؟
-در برج ايفيل دو ميليون و نيم پيچ به كار رفته است؟
-پياز بعلت داشتن انسولين گياهي و اينولين براي مبتلايان به مرض قند مفيد بوده و قند خون را پايين مياورد؟
-اصلاح صورت را اسكندر مقدوني مد كرد؟ بطوري كه هرگز اصلاح نكرده به ميدان جنگ نمي رفت؟
-قويترين زلزله ايي كه تا بحال در جهان رخ داده و به ثبت رسيده است در سال 1960 در اقيانوس آرام نزديك كشور شيلي رخ داد كه قدرت آن نه و نيم ريشتر بود كه فقط سه هزار نفر جان خود را از دست دادند؟
-لباس قرمز و سفيد بابا نوئل از شركت كوكاكولا به يادگار مانده است، سال 1931 ميلادي شركت كوكاكولا براي تبليغات خود از اين رنگها در لباس بابا نوئل استفاده كرد؟
-زالو داراي يازده معده و سه دهان ميباشد و هر دهان داري صد عدد دندان ميباشد، جالب است اين را هم بدانيد كه يك وعده خون مكيدن ميتواند زالو را يك سال زنده نگه دارد؟
-دقت بزرگترين تلسكوپي كه در حال ساخت است ، پنج هزار ميليــــــــــــارد برابر از چشم معمولي قويتر است، جالب است بدانيد كه با اين تلسكوپ ميشود فاصله اي به مسافت سيزده ميليارد سال نوري را مشاهده كرد؟
-پژوهشگران مدعي هستند كه نوشيدن قهوه در طولاني مدت در فشار خون خانمها تعادل ايجاد ميكند در حالي كه نوشيدن كوكاكولا باعث ايجاد فشار خون ميشود؟
-زبان انگليسي داراي بيشترين كلمه ميباشد، تعداد كلمات در زبان انگليسي بيشتر از نيم ميليون واژه ميباشد؟
-زرتشت يعني ستاره زرين؟
-قطر شاهرگ گردن شش ميليمتر ميباشد؟
-پژوهشگران مدعي هستند كه با برداشتن تخمدانها توسط عمل جراحي عمر بيمار بطور متوسط هشت سال كمتر ميشود؟
-اسكنر 48 سال پيش اختراع شده است؟
-حدود 100 سال پيش پزشكان آمريكايي بر اين عقيده بودند، زناني كه خيلي باهوش هستند باردار نمي شوند؟؟
-سطح آب درياها در عرض صد سال اخير ده تا بيست سانتيمتر بالا آمده و جالب اينجاست كه سه سانتيمترش در عرض اين ده سال آخر بوده است، بد نيست اين را هم بدانيد كه طبق برآوردي كه دانشمندان كردند شهرهايي چون كلكته، لندن، نيويورك و بخش زيادي از بنگلادش در عرض صد سال آينده زير آب خواهند رفت؟
-مرواريد درون سركه ذوب ميگردد؟
آیا ميدانستيد که يک نوع موش هست که قلبش در يک دقيقه بين هزار و دويست تا هزار و پانصد مرتبه مي تپد و بدين ترتيب رکورد ضربان قلب را در بين موجودات زنده را دارا ست؟
آيا ميدانستيد که مغز بيشترين انرژی را در بدن مصرف ميکند و بدين دليل است که گرمتر از ساير نقاط بدن ميباشد؟
آيا ميدانستيد کانال سوئس در سال ۱۸۶۹ ميلادی ساخته شده است و طول آن به ۱۶۲ کليومتر ميرسد؟
آيا ميدانستيد که در فصل تابستان در کشورهای اسکانديناوی چون سوئد و نروژ فقط يک ساعت خورشيد غروب ميکند و حتي در بعضي نقاط حتي يک ساعت هم غروب نميکند؟
آيا ميدانستيد ده کشور پهناور جهان بترتيب از اين قرار ميباشد : روسيه، کانادا، چين، آمريکا، برزيل، استراليا، هند، آرژانتين، قزاقستان، سودان؟
آيا ميدانستيد که داغ ترين نقطه كره زمين در دالول اتيوپي است د در اين منطقه در يك روز عادي دماي هوا در سايه به ۹۴ درجه فارنهايت ميرسد؟
آيا ميدانستيد که قد انسان تا ۲۰ الي ۲۵ و گاها" تا ۴۰ سالگی بلند ميشود و از چهل سالگی به بعد قد انسان هر دو سال حدود شش ميلی متر کوتاه ميشود؟
آيا ميدانستيد سريعترين هواپيمای مسافربری، هواپيماهای کنکورد ميباشد که با سرعتي معادل ۲۲۰۰ کيلومتر در ساعت پرواز ميکنند؟
آيا ميدانستيد که بزرگترين تخم، متعلق به پرنده اي به نام «كيوي» است كه در استراليا زندگي مي كند. در مقـــــــايسه با اندازه بـــــــدن، جثه كيوي، تقريبا" به اندازه يك مرغ است، اما تخمي كه مي گذارد، يك چهارم بدنش وزن دارد؟
آيا ميدانستيد که مردها از 100 هزار سال پيش شروع به اصلاح کردن صورتهای خود کرده اند، آنها به کمک گوش ماهي و صدفها اين کار را انجام ميدادند؟
آيا ميدانستيد مردم فيليپين به بيش از هزار لهجه سخن ميگويند؟
آيا ميدانستيد که خواب كمتر از 6 ساعت و بيشتر از 8 ساعت، خطر ابتلا به ديابت را افزايش ميدهد؟
آيا ميدانستيد که نوعي كوسه داراي 3500 دندان مي بـــاشد كه از هيچ يك از آنها استفاده نمیکند؟
۱)آیا می دانستید که قد انسان تا ۲۰، ۲۵ و گاها تا ۴۰سالگی بلند می شود و از چهل سالگی به بعد قد انسان هر دو سال حدود ۶میلی متر کوتاه می شود.
۲) آیا می دانستید که مغز شما وقتی خواب هستید فعالیتش بیشتر از وقتی است که در حال تماشای تلویزیون هستید.
۳) آیا می دانستید که ملکه موریانه ۵۰بار بزرگ تر از جفت مذکر خود می باشد.
۴) آیا می دانستید تشکیل و تولد سیاره ای مشابه زمین حداقل به ۳ میلیون سال زمان نیاز دارد.
۵) آیا می دانستید که کرم های ابریشم در ۵۶روز، هشتادوشش هزار برابر خود غذا می خورند.
۶) آیا می دانستید که شمار تلفات جانی در جنگ جهانی دوم که بین سال های ۱۹۳۹تا۱۹۴۵ بود، بیش از ۲۶میلیون نفر بود.
۷) آیا می دانستید انسان در طول زندگی، ۱۸ کیلو پوست می اندازد.
▪ خودروسازی بزرگترین صنعت در جهان می باشد.
▪ در هر ۲ هفته یک زبان در جهان منقرض می گردد.
▪ ون گوگ در طول حیات خود تنها یکی از نقاشیهای خود را بفروش رساند.
▪ گربه های خانگی ۷۰% وقت خود را در خواب سپری می کنند.
▪ در هرم خئوپوس در مصر که ۲۶۰۰ سال قبل از میلاد ساخته شده است به اندازه ای سنگ بکار رفته که میتوان با ان دیواری اجری به ارتفاع ۵۰ cmدر دور دنیا ساخت.
▪ هر سال از ۶۰۰/۵۵۷/۳۱ثانیه تشکیل شده است.
▪ بزرگترین گل جهان فلوزیا نام دارد.
▪ اگر تمام رگهای خونی را در یک خط بگذاریم تقریبا ۹۷۰۰۰ کیلو متر می شود.
▪ سرعت صوت در فولاد ۱۴ بار سریعتر از سرعت آن در هواست.
▪ نور خورشید فقط تا عمق ۴۰۰متری آب دریا نفوذ می کند.
▪ امریکا تا ۵۰ میلیون سال دیگر دو نیم خواهد شد.
▪ طول عمر مردم سوئد و ژاپن از دیگر ملل جهان بیشتر است.
▪ ابشار آنجل در ونزوئلا، ۲۰ بار بلندتر از آبشار نیاگارا است.
▪ یک لیتر سرکه درزمستان سنگین تر از تابستان است.
▪ ۳۰ برابر مردمی که امروزه بر سطح زمین زندگی می کنند در زیر خاک مدفون شده اند.
▪ نزدیکترین ستاره به زمین بعد از خورشید، آلفامنچوری است که فاصله آن تا زمین ۳/۴سال نوری است.
▪ تنها حیوانی که نمی تواند شنا کند شتر است.
▪ فلز اوسمیم سنگینترین ماده روی زمین است .
▪ آیا میدانید ۶۰٪ از ماهواره های جهان نظامی و ۴۰٪ بقیه غیر نظامی است.
▪ آیا می دانستید درجه حرارت بالاترین قسمت یک شعله به ۱۵۴۰ درجه می رسد در حالیکه پایین ترین قسمت آن فقط ۳۰۰درجه حرارت دارد
▪ نوعی ماهی به نام آبنوس در گلوی خود دندان در میآورند.
▪ فندق برزیلی پیش از نامیده شدن کشور برزیل به نام «برزیل» به این نام خوانده میشده است.
▪ یک لامپ ۷۵ وات بیشتر از سه لامپ ۲۵ وات نور تولید میکند.
▪ اسبها قادرند در حالت ایستاده بخوابند.
▪ کانگروها قادرند ۳ متر به سمت بالا و ۸ متر به سمت جلو بپرند.
▪ قلب میگو در سر آن واقع است.
▪ گونه ای از خرگوش قادر است ۱۲ ساعت پس از تولد جفت گیری کند.
▪ یک کوه آتشفشان قادر است ذرات ریز و گرد وغبار را تا ارتفاع ۵۰ کیلومتری به فضای اطراف پرتاب کند.
▪ دارکوب ها قادرند ۲۰ بار در ثانیه به تنه درخت ضربه بزنند.
▪ سالانه ۵۰۰ فیلم در امریکا و ۸۰۰ فیلم در هند ساخته می شود.
▪ آدولف هیتلر گیاهخوار بوده است.
▪ تمامی پستانداران به استثنای انسان و میمون کور رنگ هستند.
▪ عمر تمساح بیش از ۱۰۰ سال است.
▪ تمام قوهای کشور انگلیس جزو دارایی های ملکه انگلیس هستند.
▪ موریانه ها قادرند تا ۲ روز زیر آب زنده بمانند.
▪ مزه سیب، پیاز و سیب زمینی یکسان است. و تنها بواسطه بوی آنهاست که طعم های متفاوتی می یابند.
▪ فیلها قادرند روزانه ۶۰ گالن آب و ۲۵۰ کیلو گرم یونجه مصرف کنند.
▪ جغدها قادر به حرکت دادن چشمان خود در کاسه چشم نیستند.
▪ ۸۰ درصد امواج مایکرو ویو تلفنهای همراه بوسیله سر جذب می گردد.
قد فضانوردان هنگامی که در فضا هستند ۵ تا ۷ سانتی متر بلندتر می گردد..
▪ موز پر مصرف ترین میوه کشور امریکا می باشد
) فندک قبل از کبریت اختراع شده است.
۲) در آمریکا میزان فولاد استفاده شده در تهیه تشتک در بطریهای نوشابه بیشتر از فولاد بکار رفته در تهیه بدنه اتومبیل هاست.
۳) یک تانکر بزرگ که کاملا پر باشد و در حال حرکت با سرعت عادی باشد، حداقل به بیست دقیقه زمان برای متوقف شدن احتیاج دارد.
۴) بطور متوسط یک انسان در طول زندگی خود در حدود ۴۴ پوند گرد و خاک را تنفس میکند.
۵) در هر سه دقیقه یک انسان روی کره زمین اعلام می کند که بشقاب پرنده دیده است.
۶) در ایالت میشیگان زنان بدون اجازه شوهران خود نمیتوانند موهایشان را کوتاه کنند.
۷) تنها ۵۵ درصد مردم آمریکا میدانند که خورشید یک ستاره است.
۸) قبل از سال ۱۹۴۱ اثر انگشت به عنوان مدرک در دادگاه پذیرفته نمیشد.
۹) در طراحی خانه بیل گیتس از کامپیوترهای مکینتاش استفاده شده است.
(سیستم عامل مکینتاش رقیب ویندوز مایکروسافت است)
۱۰) در هر روز تقریبا نیمی از جمعیت آمریکا در حال رژیم گرفتن هستند.
۱۱) یک هواپیمای کوچک میتواند به صورت معکوس و به عقب نیز پرواز کند.
۱۲) بیش از ۵۰ درصد مردم جهان تا به حال نه با کسی از طریق تلفن حرف زده اند و نه کسی به آنها زنگ زده است.
۱۳) یکی از مواد تشکیل دهنده دینامیت بادام زمینی است.
۱۴) پارچه کتان در زمان خیس بودن، سختتر و مقاومتر است.
۱۵) پیژامه در هندوستان به عنوان یک لباس پوشیدنی مرسوم در بیرون از خانه شناخته میشود.
۱۶) یک کوسه از طریق شنیدن ضربان قلب، طعمه خود (ماهی) را پیدا می کند.
۱۷) ماهی قزل آلا میتواند پرشهایی به ارتفاع حدود ۲متر داشته باشد.
۱۸) در ایالت اوهایو دادن بسته شیرینی با وزن بیش از ۵۰ پوند به کسی غیر قانونی و جرم محسوب میشود.
۱۹) اگر فردی به جای حرکت در پیاده رو در یک مسیر سخت و کثیف حرکت کند، ۷درصد بیشتر کالری میسوزاند.
۲۰) گفته میشود که باغبانی بهترین کار برای سالم نگه داشتن سلامتی استخوان هاست.
۱) آیا می دانستید «کانادا» یک واژه هندی به معنی «روستای بزرگ» است.
۲) آیا می دانستید در قطب شمال هیچ پنگوئنی وجود ندارد.
۳) آیا می دانستید «لئو ناردو داوینچی» می توانسته با یک دستش بنویسد و با دست دیگرش نقاشی کند.
۴) آیا می دانستید مادر و همسر «گراهام بل» مخترع تلفن هر دو ناشنوا بوده اند.
۵) آیا می دانستید یک اسب در طول یک سال ۷برابر وزن بدن خود غذا مصرف می کند.
۶) آیا می دانستید عدد ۲۵۲۰ را می توان بر اعداد ۱تا۱۰ تقسیم نمود، بدون آن که خارج قسمت کسری داشته باشد.
۷) آیا می دانستید رشد دندان های سگ آبی هیچگاه متوقف نمی گردد.
۸) آیا می دانستید مدت زمان گردش سیاره عطارد به دور خود، ۲برابر مدت زمان گردش آن بدور خورشید است.
ـ آیا میدانید که هر چشم مگس دارای ۱۰ هزار عدسی است.
ـ مقاومت موش صحرایی در برابر بیآبی بیشتر از شتر است.
ـ جمعیت میمونهای هند بالغ بر ۵۰ میلیون است.
ـ یک نوع وزغ وجود دارد که در بدن خود سم کافی برای کشتن ۲۲۰۰ انسان در اختیار دارد.
ـ ۳۵۰ هزار نوع کفشدوزک در جهان وجود دارد.
ـ نوشابههای زردرنگ، زیانبارتر از نوشابههای سیاهرنگ هستند.
ـ شش چپ، اندکی از شش راست کوچکتر است تا فضای کافی برای قرارگیری قلب فراهم آید.
ـ تعداد سلولهای گیرنده بویایی در سگهای معمولی، یک میلیارد و در سگهای شکاری،۴ میلیارد عدد است
▪ دریاچه نیکاراگوا در نیکاراگوا تنها دریاچه آب تازه در دنیاست که کوسه دارد!
▪ جولیوس سزار شناگر قابل و معروفی بوده است.
▪ اکثر آدمهایی که معمولا در دزدی بانکها کشته می شوند دزدان بانک هستند.
▪ لئوناردو داوینچی می توانست با یک دست بنویسد و با دست دیگر همزمان طرحی را نقاشی کند !
▪ خورشید ۳۳۰،۰۰۰ مرتبه از زمین بزرگتر است.
▪ ۸۰% از میلیونر ها در دنیا از ماشینهای دست دوم (used cars ) استفاده می کنند!
▪ ۸۰% از عکسها در اینترنت مربوط به زنهای بدون لباس است!
▪ نیمی از جمعیت جهان در طول عمرشان لا اقل یک فیلم جیمز باند دیده اند!
▪ سرعت گردش زمین به دور خورشید تقریبا برابر ۲۹.۸ کیلومتر بر ثانیه یا ۱۰۷،۰۰۰ کیلومتر بر ساعت است!
▪ یک فرد معمولی بطور متوسط روزی ۲۳،۰۰۰ مرتبه تنفس می کند!
▪ در چین باستان مردم با خوردن یک پوند (نزدیک نیم کیلو) نمک! خودکشی می کردند!
▪ یک فرد معمولی در طول عمر خود حدود ۲۰ کیلو گرم گرد و خاک و آشغال! تنفس کرده است!
▪ در ایالت کنتاکی آمریکا ۵۰% از کسانی که برای اولین بار ازدواج می کنند teenager ( سنین ۱۳-۱۹ ) هستند!
▪ پرواز با کایت یک ورزش حرفه ای در تایلند است.
▪ قیچی توسط لئوناردو داوینچی اختراع شد!
▪ ناخنهای دست چهار مرتبه سریعتر از ناخنهای پا رشد می کنند!
▪ یک بطری ۲ لیتری پپسی حاوی ۹۰ قاشق غذاخوری شکر می باشد!
▪ از بین کلمات و واژه های شناخته شده در سراسر دنیا رتبه اول را کلمه “Okey” دارد و رتبه دوم ار آن “Cocacola” (کوکا کولا) است!
کمی بیشتر فکر کن
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد.
اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي رسيد، مي گفت : توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد.
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سرداد و گفت : آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت : من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!? او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت : براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد. تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد.
جنون عشق
ماشین رو زد کنار اتوبان و موبایل رو درآورد و شماره گرفت!
الو ... الو ... حمید ! تورو خدا قطع نکن، فقط گوش کن، منو ببخش ! از این حرفی که زدم منظوری نداشتم، نمیتونم حتی تصور کنم که بدون تو زندگی می کنم،
الو .... ( قطع تلفن )
اشک تو چشای قشنگ دختر جمع شده بود.
حرکت کرد!
۶۰ ....۸۰....۱۰۰....۱۲۰....۱۴۰... و ....
چشم هاشو بست
۱۶۰ و .....
موبایل دخترک زنگ زد! ولی کسی نبود که جواب بده!
(پیغام گیر گوشی فعال شد)
--- الو ، سلام نازنینم، چرا جواب نمیدی؟
از دستم ناراحتی؟ می دونم که تند رفتم، منم نمی تونم بدون تو زندگی کنم!
الو... !
چرا جواب نمیدی ! الو ...
نامه ای به خدا
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا!
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند.
**********
خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود.
بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود. پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه. اون همينطور يه پاکت شيريني خريد.
اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود. تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
کنار دستش. اون جايي که پاکت شيريني اش بود يه آقايي نشست روي صندلي و شروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود.
وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت. آقاهه هم يه دونه ورداشت. خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد. فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره. اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم.
هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت. آقاهه هم يکي ور ميداشت.
ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه.
وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود. خانومه فکر کرد. آه. حالا اين آقاي پر رو و سو استفاده چي چه عکس العملي نشون ميده؟؟؟؟
آقا با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و نصف ديگه شو خودش خورد.
اه. اين ديگه خيلي رو ميخواد. خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد.
در حالي که حسابي قاطي کرده بود. بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت و عصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما.
وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما. يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره. که يک دفعه غافلگير شد. چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست.
خوشبختي
از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت
خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم
با خود فکر کرد و فکر کرد
اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم
خداوند به او داد
اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم
خداوند به او داد
اگر ..... اگر ....... واگر
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود
از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم
خداوند گفت باز هم بخواه
گفت چه بخواهم هر آنچه را که هست دارم
گفت بخواه که دوست بداری
بخواه که دیگران را کمک کنی
بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی
و او دوست داشت و کمک کرد
و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند
و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد
رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست
در نگاه و لبخند دیگران
باورهاي محدودكننده
فيلبانان تنها با درك يك نكته و به شيوهاي بسيار ساده، فيلهاي عظيمالجثه را كنترل ميكنند. وقتي فيل هنوز بچه فيل است، يك پايش را با طناب محكمي به تنة درختي ميبندند. بچه فيل، هرچه تقلا ميكند، نميتواند خودش را آزاد كند. اندك اندك بچه فيل با اين تصور عادت ميكند كه تنة درخت از او نيرومندتر است.
هنگامي كه بچه فيل بزرگ ميشود و قدرت شگرفتي مييابد، تنها كافي است ريسماني نازك به دور پاي فيل گره زده شود و به يك نهال كوچك بسته شود. جالب اينكه فيل هيچ تلاشي براي آزاد كردن خودش نميكند.
همچون فيلها، پاهاي ما نيز اغلب اسير باورهاي شكنندهاند، اما از آنجا كه در گذشته به قدرت تنة درخت عادت كردهايم، شهامت مبارزه را نداريم.
بي آنكه بدانيم كه تنها يك عمل متهورانه ساده... براي دست يافتن ما به موفقيت كافي است!
***********
مردي، سالها، بيهوده سعي کرد عشق زني را که بسيار دوست داشت، بر انگيزد.
اما سرنوشت سرشار از کنايه است، درست همان روزي که زن پذيرفت که با او ازدواج کند، مرد فهميد که او بيماري درمان ناپذيري دارد و مدت درازي زنده نمي ماند.
شش ماه بعد، زن در آستانهء مرگ از او خواست: قولي به من بده: ديگر هرگز عاشق نشو. اگر اين اتفاق بيفتد، هر شب بر مي گردم و تو را مي ترسانم. بعد چشمهايش را براي هميشه بر هم گذاشت.
مرد ماهها سعي کرد از نزديک شدن به زنان ديگر پرهيز کند، اما سرنوشت طنز خاص خودش را دارد و مرد دوباره عاشق شد.
وقتي براي ازدواج آماده مي شد، روح عشق سابقش به وعده اش عمل کرد و ظاهر شد و گفت: داري به من خيانت مي کني. مرد پاسخ داد : سالها سعي کردم قلبم را تسليم تو کنم و تو جوابي به من نمي دادي. فکر نمي کني براي شادي، سزاوار فرصت دوباره اي باشم؟ اما روح عشق سابقش بهانه اي بر نمي تافت و هر شب از راه مي رسيد و او را مي ترساند.
جزئيات اتفاقاتي را که در طول روز براي مرد رخ داده بود براي مرد تعريف مي کرد. مرد ديگر نمي توانست بخوابد، و سر انجام تصميم گرفت نزد استادي برود.
به استاد گفت: روح بسيار زرنگي است. همه چيز را مي داند، تمام جزئيات را! دارد نامزدي ام را بهم مي زند، ديگر نمي توانم بخوابم، و تمام لحظه هايي که با نامزدم هستم، اعصابم ناراحت است. احساس مي کنم کسي تماشايم مي کند. استاد به او آرامش داد و گفت: برويم اين روح را برانيم.
آن شب وقتي روح برگشت، قبل از اينکه کلمه اي بر زبان آورد، مرد گفت: تو که اين قدر روح خردمندي هستي، بيا معامله اي با من بکن. تو تمام مدت مرا مي بيني، حالا سوالي از تو مي پرسم. اگر درست گفتي نامزدم را ترک مي کنم و ديگر هرگز به زني نزديک نمي شوم. اگر اشتباه گفتي، قول بده که ديگر به سراغم نيايي ، وگرنه به حکم الهي، تا ابد در تاريکي سرگردان باشي.
روح با اعتماد به نفس بسيار، گفت: موافقم. امروز عصر در بقالي، يک مشت گندم از داخل کيسه اي برداشتم. روح گفت: ديدم سوالم اين است: چند دانه گندم در مشتم گرفتم؟ در همان لحظه روح فهميد که نمي تواند به اين سوال پاسخ بدهد. براي اينکه محکوم به تاريکي ابدي نشود، تصميم گرفت براي هميشه ناپديد شود.
دو روز بعد مرد به خانه استاد رفت. آمده ام تشکر کنم. استاد گفت: از اين فرصت استفاده کنم تا درسي را به تو بياموزم که بخشي از وجود توست.
اول، آن روح مدام به سراغت مي آمد، زيرا مي ترسيدي. اگر مي خواهي از نفريني رها شوي، به آن اهميت نده .
دوم، آن روح از احساس گناه تو سوء استفاده مي کرد: وقتي خود را گناهکار بدانيم، همواره، ناهشيارانه، منتظر مجازاتيم.
و سوم، کسي که تو را براستي دوست داشته باشد، وادارت نمي کند چنين قولي بدهي. اگر مي خواهي عشق را بفهمي، آزادي را بياموز.
کشاورز و مرد جوان
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِزيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد.فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه.
دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود!
در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود!در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب.
ارزش درون
فردی با هوش که در حال سفر کردن بود، سنگ با ارزشی را از يک رودخانه پيدا کرد. روز بعد مسافری را ديد که بسيار گرسنه بود. فرد باهوش سفره اش را باز کرد تا او را در غذای خود سهيم کند. مسافر گرسنه سنگ با ارزش را ديد و از وی خواست تا سنگ را به او بدهد. او نيز بلا درنگ سنگ را به آن مسافر گرسنه داد. مسافر در حالی که به خوشبختی خود ميباليد، آنجا را ترک کرد. او ميدانست که سنگ به حد کافی ارزش دارد، تا او را در طول زندگی تامين کند. اما چند روز بعد بر گشت تا سنگ را به صاحبش باز گرداند. او گفت من خيلی فکر کرده ام و ميدانم که اين سنگ چقدر با ارزش است. اما آن را به شما باز ميگردانم تا شايد چيز بهتری به من هديه بدهی.
به من آن چيزی را بده که در درون توست و تو را قادر ساخته که اين سنگ با ارزش را به من هديه بدهی.
عجب خوش شانسی!
پير مرد روستا زاده ای بود که يک پسر و يک اسب داشت. روزی اسب پيرمرد فرار کرد، همه همسايه ها برای دلداری به خانه پير مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!
روستا زاده پير جواب داد: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسی من بوده يا از بد شانسی ام؟ همسايه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که اين از بد شانسيه!
هنوز يک هفته از اين ماجرا نگذشته بود که اسب پير مرد به همراه بيست اسب وحشی به خانه بر گشت. اين بار همسايه ها برای تبريک نزد پير مرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بيست اسب ديگر به خانه بر گشت! پير مرد بار ديگر در جواب گفت: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسی من بوده يا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پيرمرد در ميان اسب های وحشی، زمين خورد و پايش شکست. همسايه ها بار ديگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پير گفت: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسی من بوده يا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسايه ها با عصبانيت گفتند: خب معلومه که از بد شانسيه تو بوده پير مرد کودن!
چند روز بعد نيرو های دولتی برای سرباز گيری از راه رسيدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سر زمينی دور دست با خود بردند. پسر کشاورز پير به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد. همسايه ها بار ديگر برای تبريک به خانه پير مرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پير گفت:از کجا ميدانيد که...؟
فرصت
روزي مردي نزد شيوانا آمد و از فقر و تنگدستي گله كرد. او گفت كه در دهكده زميني كوچك و كلبه اي محقرانه دارد و متاسفانه دخل و خرجش كفاف تامين معاش خانواده را نمي دهد و هر روز از روز قبل فقير تر و تنگدست تر مي شود. او گفت كه در دهكده براي او كاري نيست و تمام اهل خانه چشم اميدشان به اوست تا كاري براي خود دست و پا كند و درآمدي كسب نمايد. اما هيچ كاري پيدا نمي شود و او نمي داند كه چه كند؟
شيوانا از مرد پرسيد:" اگر تو همين الآن در راه بازگشت به خانه بميري و از دنيا بروي. خانواده ات چه مي كنند!؟ "
مرد فكري كرد و گفت:" خوب آنها اول برايم عزاداري مي كنند و بعد چون گرسنه هستند و بايد براي خود غذايي دست و پا كنند هـر چـه دارند را جمع مي كنند و زمين و كلبـه را مي فروشند و بــه شهر ديگــري مي روند و در آنجا دسته جمعي كار مي كنند تا خودشان را سير كنند. "
شيوانا از مرد پرسيد:" اگر همين الآن زلزله اي بيايد و همه چيز حتي همان كلبه و زمين را از بين ببرد و چيزي براي فروختن و كسي براي خريدن در دهكده باقي نماند اما تو و خانواده و بقيه اهل دهكده به فرض محال زنده بمانيد، آنگاه چه مي كنيد؟"
مرد تنگدست فكري كرد و گفت:" خوب ! اندكي قوت لايموت جمع مي كنيم و دسته جمعي به شهر ديگري مهاجرت مي كنيم و دسته جمعي هر جا كاري بود مستقر مي شويم و زندگي كولي وار را شروع مي كنيم!"
آنگاه شيوانا تبسمي كرد و گفت:" خوب! حتما بايد بميري و يا حتما بايد زلزله اي بيايد تا تو و خانواده ات به خود تكاني بدهيد و مهاجرت را شروع كنيد.
تا زنده اي كمي تلاش به خرج دهيد و اگر لازم آمد همين امشب مهاجرت را شروع كنيد.
اديسون
اديسون در سنین پيري پس از كشف چراغ برق يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد. اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.
در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموران فقط جلو گيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود.
پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب ديد كه پير مرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند.
پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش به سر ميبرد ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي مي بيني چقدر زيباست! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟ حيرت آور است! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي ! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت. نظر تو چيه پسرم؟
پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟ چطـور مي تواني؟ من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد
در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكــر مي كنيم. الان موقع اين كار نيست به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع نمود.
زندگينامه
بابا طاهر عريان همداني يكي از شاعران اواسط قرن 5 هجري قمري است كه ولادت او اواخر قرن 4 مي باشد. درباره زندگاني اين شاعر عارف اطلاعات دقيقي در دست نيست. تنها روايتها و داستانهايي از مقام علمي و عرفاني اين شاعر وجود دارد و گفته اند كه به اين دليل به او عريان مي گفتند چون از علايق دنيا دست كشيده بود و گفته شده كه او معاصر با پادشاهي طغرل بيك سلجوقي بوده و اين پادشاه ملاقاتهايي با بابا طاهر داشته است.
با دقت كردن در رباعيات او مي توان به برخي از احوال او پي برد. به عنوان مثال او در اين رباعي فرموده است: "نصيحت بشنو از پور فريدون كه شعله از تنور سرد نايو"، متوجه مي شويم كه نام پدر او فريدون بوده است و همچنين گفته شده كه بابا طاهر فرزندي به نام فريدون داشته كه در زمان حيات او فوت شده كه در سوگواري او گفته: "فريدون عزيزم رفته از دست / بوره كز نو فريدوني بسازيم" كه معناي آن اين است كه فريدون عزيزم از دست رفته و از خدا فرزندي ديگر بطلبيم و نكته ديگر از زندگاني بابا طاهر اين است كه او روزها را بيشتر در كوه و بيابان مي گذرانده و شبها را به عبادت و رياضت مشغول بوده است و در مورد سال وفات اين شاعر عارف نظريه هاي مختلفي بيان شده و به طور يقين نمي توان سال وفات او را مشخص كرد.
مقبره بابا طاهر در شهر همدان قرار دارد و نزديك بقعه امامزاده حارث بن علي واقع است. اينك چند مورد از روايتها و داستانهايي كه در مورد بابا طاهر عريان بيان شده است ذكر مي كنيم.
حكايت اول: گويند شاه سلجوقي (طغرل بيك) در دوران سفر و فتوحاتش به شهر همدان مي رسد و به خدمت بابا طاهر، از او پند و اندرزي خواست. بابا طاهر به او گفت من با تو آن را مي گويم كه خداي متعال در قرآن فرمود: "انّ اللهَ يَأمُرُكُم بِالعَدلِ وَ الاِحسانِ" با بندگان خدا عدل و احسان كن و سپس بابا طاهر لوله ابريقي را كه با آن وضو مي گرفت شكست و به جاي انگشتر در انگشت طغرل كرد و گفت برو به ياري خدا پيروز خواهي شد و گويند تا زماني كه آن انگشتر در دست او بود پيوسته در جنگها فاتح و پيروز بود چون آن شكست، او هم در جنگها شكست خورد.
حكايت دوم: گويند طاهر در آغاز جواني روزي با شوق و علاقه بسيار به مدرسه اي وارد شد و تصميم به فراگيري علم و دانش گرفت اما هنگامي كه سخنان علمي طلاب را با شوق فراوان مي شنيد مطالب آنها را نمي فهميد لذا به يكي از طلاب گفت شما چه مي كنيد كه به اين علوم آگاه مي شويد آن شخص به شوخي به او گفت: بسيار رنج و زحمت مي كشيم، در اين حوض يخ را شكسته و در سرماي شب غسل كرده و چهل بار سر را در آب فرو مي بريم چون بيرون مي آييم اسرار اين علوم بر ما معلوم و فراگيري آن بر ما آسان مي شود. بابا طاهر ساده دل با عشق و شوق به معرفت الهي اين سخنان به شوخي را حقيقت دانست و چون شب شد در هنگام خواب طلاب به مدرسه آمد و يخ حوض را شكست و در آب غسل كرد و چهل بار سر را در آب فرو برد و چون از اين كار فارق شد شعله اي از آسمان فرود آمد و به قلب او وارد شد و پنهان گرديد و توانست در راه عرفان و شناخت به مقام بالايي رسيد.
حكايت سوم: درويشي قصد ديدار بابا طاهر كرد و براي ديدن او به كوه همدان شتافت، مسافتي را پيمود تا به خدمت طاهر رسيد. ديد همه اطراف طاهر را برف گرفته و ليكن اطراف او تا حدي بر اثر حرارت بدن طاهر برفها آب شده و زمين خشك است چون نزديك ظهر شد درويش گرسنه بود و با خود فكر كرد كه امروز گرسنه خواهم ماند زيرا نزد طاهر هيچ غذايي نيست. طاهر از فكر او آگاه شد و گفت اي درويش اكنون وقت ظهر است نماز را به جا آوريم و در فكر شكم مباش كه روزي را خدا مي رساند چون از خواندن نماز فارق شدند درويش ديد به دعاي بابا طاهر جوي آبي پديد آمد و سفره اي كنار آن جوي پهن شد و غذاهاي گوناگون و معطر در آن سفره چيده شد. طاهر گفت: درويش بسم الله. هم اينكه درويش دست به غذا برد غذا از نظرش پنهان شد او فكر كرد كه طاهر سحر مي كند. ولي طاهر از فكر او آگاه شد و به او گفت: نه درويش سحر نيست تو بدون نام مولي دست به غذا بردي بسم الله بگو. چون درويش بسم الله گفت غذا ظاهر شد و درويش و طاهر از آن غذا ميل نمودند.
ويژگي سخن
اشعاري كه از بابا طاهر باقي است رباعياتي است كه به لهجه لري سروده شده است. با خواندن اين اشعار متوجه مي شويم كه او با سخن بسيار روان و ساده و بي پيرايه خود نيكو كاري، خير خواهي و احسان و ترك ظلم و ستم به خلق را به خوبي بيان كرده، او عشق و ايمان و دلباختگي خود به مذهب شيعه و توسل به ائمه اطهار و تضرع به درگاه خدا را چنان با جاذبه بيان مي كند كه خواننده از خواندن رباعيات خسته نمي شود و ناله جانسوز طاهر يكي از انوار عشق الهي است كه در كلمه به كلمه اشعار او اين انوار را مي بينيم و سوزش و آتش آن را حس مي كنيم.
معرفي آثار
از بابا طاهر مجموعه اي از سخنان او به زبان عربي باقي مانده است كه در آن عقايد عرفاني را در علم و معرفت و عبادت بيان كرده است و همچنين مجموعه اي كه شامل سروده هاي او به زبان لري است از او به يادگار مانده است.
غزل
كه صد دفتر ز كونين از برستمكه آذر در ته خاكسترستم جفاي دوست را خواهان نزستم كه اين نه آسمانها مجمرستم به چهره خوشتر از نيلوفرستم به داغ دل چو سوزان اخگرستم نه بهر دوستان سيم و زرستم ولي بي دوست، خونين ساغرستم كه مرغ خوگر باغ و برستم دلي لبريز خون اندر برستم |
دلا در عشق تو صد دفترستم منم آن بلبل گل ناشكفته دلم سوجه ز غصه ور بريجه مو آن عودم ميان آتشستان شد از نيل غم و ماتم دلم خون درين آلاله در كويش چو گلخن نه زورستم كه با دشمن ستيزم ز دوران گر چه پر بي جام عيشم چرم دايم در اين مرز و در اين كشت منم طاهر كه از عشق نكويان |
***
به تن عود و به سينه مجمرستمبه هفتاد و دو ملت كافرستم همي مشتاق بار ديگرستم وز ايشان در رگ جان نشترستم كه حسرت سايه و محنت برستم يكي بي سايه نخل بي برستم به پيكر هر سر مو خنجرستم اگر خرسند گردم كافرستم فروزنده تر روشن ترستم كه دوزخ جز وي از خاكسترستم پريشان مرغ بي بال و پر ستم چو طفل بي پدر بي مادرستم در ين عالم ز هركس كمترستم كه از سوز جگر خنياگرستم همه خار و خسك در بسترستم چو مؤمن در ميان كافرستم به گرمي چون فروزان اخگرستم و يا پژمان گل نيلوفرستم به شهر دل يكي صورت پرستم به خوبي آفتاب خاورستم كه مو تا جان ندادم وا نرستم ازين رو نام بابا طاهرستم |
بتا تاز ار چون تو دلبرستم اگر جز مهر تو اندر دلم بي اگر روزي دو صد بارت بوينم فراق لاله رويان سوته ديلم منم آن شاخ بر نخل محبت نه كار آخرت كردم نه دنيا نه خور نه خواب ديرم بي تو گويي جدا از تو به حور و خلد و طوبي چو شمعم گر سر اندازند صد بار مرا از آتش دوزخ چه غم بي سمندر وش ميان آتش هجر درين ديرم چنان مظلوم و مغموم نمي گيرد كسم هرگز به چيزي به يك ناله بسوجم هر دو عالم به بالينم همه الماس سوده مثال كافرم در مؤمنستان همه سوجم همه سوجم همه سوج رخ تو آفتاب و مو چو حربا به ملك عشق روح بي نشانم رخش تا كرده در دل جلوه از مهر بميرا دل كه آسايش بيابي من از روز ازل طاهر بزادم |
دو بيتي
گريبانم ز دستت چاك چاكو نخواهم دوخت تا روز قيامت
***
فلك نه همسري دارد نه هم كف به خون ريزي دلش اصلاً نگفت اف
هميشه شيوه كارش همينه چراغ دود مانيرا كند پف
***
فلك! در قصد آزارم چرايي گلم گر نيستي خارم چرايي
تو كه باري ز دوشم برنداري ميان بار، سر بارم چرايي
***
ز دل نقش جمالت در نشي يار خيال خط و خالت در نشي يار
مژه سازم به دور ديده پر چين كه تاونيم در نشي يار
***
اگر زرين كلاهي عاقبت هيچ اگر خود پادشاهي عاقبت هيچ
اگر ملك سليمانت ببخشند در آخر خاك راهي عاقبت هيچ